تبليغاتX

تصاوير تصادفی

مهتاب شب

مهتاب شب

هیچ ندانی به از نیمه دانی! به اعتبار خود دیوانه بودن به از فرزانه بودن در نظر دیگران!

مثل همیشه داشتم شعر می خوندم! بعضی وقتا، انگار بعضی شعرا خیلی به احساس آدم نزدیک هستن

مثل همین شعر از استاد هوشنگ ابتهاج، که بخشی از اونو تو ادامه براتون می نویسم.


... چه درد است این، چه درد است این، چه درد است؟

که در گلزار ما این فتنه کردست!

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سر برده نرگس در گریبان؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست؟

چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟

چرا ساقی نمی گوید درودی؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟

چرا خورشید فروردین فرو خفت؟

بهار آمد گل نوروز نشکفت! 

مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟

که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟

مگر دارد بهار نورسیده

دل و جانی چو ما در خون کشیده؟

مگر گل نو عروس شوی مرده ست

که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟

مگر خورشید را پاس زمین داشت؟

که از خون شهیدان شرمگین است.... 


ه.ا.سایه، سیاه مشق 


* من که تو ذهنم خیلی از این چراها دارم......







+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت22:21توسط مهتاب شب | |

دانی چه گفت ملحد پیر فقیر؟ گفت: 

« گردون مرا شکست و زبون در قفس گرفت 

از گوش و هوش مقدرت، از دست و پا توان

وز این دو دیده، روشنی مقتبس گرفت! 

سر، پاک پیر و گر شد و دندان بسود و ریخت 

گلبرگ روی، منزلت خار و خس گرفت

خورشید خفت و سرو خمید و چراغ مرد

هان، مرگ آمد اینک و راه نفس گرفت

گنجی اگر بهیچکسی داد قحبه ای، 

نشنیده ام که باز پس از هیچکس گرفت

دیگر مگو: خدای کریم ست و مهربان؛ 

کاین سفله هرچه داد بمن، باز پس گرفت. 


م. امید  

تهران، شهریور سال هزار و سیصد و سی و چهار 


+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت23:8توسط مهتاب شب | |

محکمه واقعی در میان مردم است و باید به میان مردم رفت و دید که آنها چه کسی را محکوم می کنند و چه کسی را صدای حق خواهی خود می دانند. / قبای آقایان لای در مانده است!

سحام نیوز: مهدی کروبی نامه ی سرگشاده ای را خطاب به ملت ایران نوشت. وی در این نامه با اشاره به شرح مختصری از فجایع صورت گرفته در طی حوادث بعد از انتخابات به روند رسیدگی نامه خود در هیئت ویژه اعتراض کرد.

متن کامل این نامه بدین شرح است: 

بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف و تاریخ ساز ایران
آنچنانکه می دانید خادم شما در روزهای پس از انتخابات و در تندباد حوادثی که در سه ماهه گذشته از سر این مملکت و نظام گذشته است، نامه های هشدار دهنده و آگاه کننده پی درپی و متناوبی را خطاب به مسئولین امر نوشته است بدین امید که گشایشی حاصل گردد و مبادا که حقی ضایع شود و ظلمی صورت بگیرد و ظلم و آه مظلومان دامان ما را بگیرد و رها نسازد؛ چه آنکه به توصیه دین و تجربه تاریخ می دانیم که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم. 
سه ماه از سر مملکت ما گذشت، اما چگونه سه ماهی؟ اگر در انتخابات ریاست جمهوری نهم ما ساعتی به خواب رفتیم و بیدار که شدیم، گویا که به خواب اصحاب کهف فرو رفته باشیم، همه چیز را دگرگون شده دیدیم؛ در انتخابات ریاست جمهوری اخیر اما همانطور که پیشتر هم گفته ام دیگر بیدار ماندن تا صبح هم کارساز نبود؛ چراکه قبح دزدیدی شبانه ریخته و این بار کار به رهزنی رسیده بود. این اما تازه اول ماجرا بود. هیچ گاه برای من قابل پیش بینی نبود که یک روز در جمهوری اسلامی به تظاهرات آرام و مسالمت آمیز مردم چنین پاسخ دهند که دادند. پرسش و ابهام مردم درباره سرنوشت رایی که داده بودند را پاسخ دادند اما نه با برهان و منطق که با گلوله و باتوم و چماق و ضرب و شتم. در کوچه و خیابانها هر آنچه را که دور از انتظار بود دیدم؛ صحنه هایی که خاطرات دوران جوانی ما را زنده می کرد. به مرور زمان و در گذر حوادث اما خبرهایی دیگر رسید از شکنجه و انجام اعمال حیرت آور از درون بازداشتگاههای بی نام و نشان؛ خبرهایی که بر حیرت من و هر ناظر و بیننده ای می افزود. افرادی می آمدند و نقل می کردند یا با سند و شهادت نشان می دادند در ایام محبس چه از سر آنها که نگذشته است؟ 
خدایا مهدی کروبی چه می دید و چه می شنوید؟ یا للعجب؛ کاش او زنده نبود و نمی دید که روزی در جمهوری اسلامی شهروندی نزد او بیاید و شکوه کند که در ساختمانی بی نام و نشان، توسط افرادی بی نام و نشان تر،هر عمل قبیح و غیر معمولی بر او صورت گرفته است: از لخت و عریان کردن افراد و نشاندن آنها در مقابل یکدیگر تا فحاشی های وقیحانه و ادرار کردن در صورت آنها و رها کردن چشم و دست بسته دختران و پسران در بیابان. اینها کم نبود که خبر از تجاوز به دختران و پسران در بازداشتگاهها نیز رسید. با خود گفتم که سه دهه پس از انقلاب و دو دهه پس از فوت امام به راستی ما به کجا رسیده ایم؟
طبیعی بود که رگهای غیرت به جوش آیند. که مگر می شد با شنیدن این اخبار و گزارش ها آرام نشست و سر راحت بر بالین گذاشت؟ اینچنین بود که دست به نوشتن نامه ای خطاب به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام بردم. نوشتم که خبر از تجاوز و شکنجه و انجام اعمال غیر معمول می رسد و من بی هیچ داوری از شما می خواهم که تحقیق کنید و دریابید که آیا چنین فجایعی رخ داده است یا نه؟ این نامه که منتشر شد اما پاسخ آن، هیاهوهای بسیار بود که آغازیدن گرفت و بارانی از دشنام و تهدید بود که بر سر من باریدن گرفت. خطیبان جمعه در اقدامی هماهنگ و برآمده از دستورالعمل های اداری، از تریبون نمازجمعه هرآنچه توانستند علیه من گفتند و به من نسبت دادند. اینچنین بود که تردیدهای من جدی تر شد. با خود گفتم که اگر چنین فجایعی رخ نداده بود می گفتند که رخ نداده است، اما حملاتی بدین صورت غیر معمول از تریبون های کوچک و بزرگ نماز جمعه و فحاشی هایی چنین نامعمول از سوی برخی مطبوعات نشان از آن دارد که آتشی به خرمن عده ای افتاده است. خود را مکلف دیدم که بایستم و از میدان به در نشوم.
نامه ای که به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام نوشته بودم برای بررسی در اختیار رئیس قوه قضاییه وقت قرار گرفت و آیت الله شاهرودی نیز دستور پیگیری ماجرا را به دادستان کل کشور،آقای دری نجف آبادی، داد. آقای دری تماسی با من گرفت و مقرر شد تا نماینده ای را نزد من بفرستد. آن نماینده آمد و من از باب نمونه، فردی را که مدعی بود علاوه بر شکنجه مورد تجاوز نیز قرار گرفته است، به ایشان معرفی کردم. نماینده اقای دری نیز تاکید کرد که کسی از ماجرا باخبر نشود تا خللی در روند رسیدگی پدیدار نگردد و حتی در خواست کرد که بازجویی خارج از محل دفتر من و در مکانی دیگر صورت پذیرد که کاملا محفوظ بماند. تا اینجای کار برخوردها معقول بود. تا اینکه پای دادستان اکنون معزول تهران به ماجرا گشوده شد. او تماسی با من گرفت و گفت که نماینده ای را برای بررسی ماجرا به ملاقاتم می فرستد. آن فرد آمد و از من شاهد و نمونه خواست. صحیح آن بود که من مطابق قراری که با نماینده آقای دری گذاشته بودم، می گفتم که به دستور آقای شاهرودی، اکنون آقای دری و نماینده ایشان درحال پیگیری ماجرا هستند و از من خواسته اند که اطلاعات خود را با فرد دیگری درمیان نگذارم. اما از انجا که درکار خود مشکلی نمی دیدم و بنا را بر احقاق حق و تعامل با مسئولان می دیدم، به نماینده دادستان معزول تهران این فرصت را دادم که در اتاقی در دفتر کارم با همان شاهدی که نماینده آقای دری نیز پای سخنش نشسته بود ملاقات کنند و شرح شکوه و شکایت او را بشنوند. گفتم که اگر می خواهید مکان دیگری را برای ملاقات با آن شاهد معین کنید که نماینده دادستان تهران اما برخلاف نماینده آقای دری گفت انجام ملاقات در دفتر خود من را مناسبتر تشخیص داد.
بر خلاف ملاقات اول که به خوبی انجام شد این ملاقات اما صورتی دیگر به خود گرفت. آنچنانکه در اثنای جلسه آن پسر بیرون آمد و گفت که اینها به دنبال چیز دیگری هستند و دعوی پیگیری قضایی ندارند، بلکه در اندیشه برخورد سیاسی و پاک کردن صورت مساله اند. گفت که نماینده دادستان تهران می خواهد که همراه او به پزشکی قانونی بروم. او را مجاب کردم که همراه آنها برود. در راه اما آنها به بازجویی سیاسی خود ادامه داده و به او گفته بودند که تو باید به خاطر خدا و به خاطر خانواده و آبرویت سکوت می کردی و نباید آلت دست سیاست بازان می شدی و بسیاری سخنان دیگر از این دست که اکنون مجال شرح آن نیست. 
آن روز گذشت و فردای آن، همان پسر، وحشت زده نزد من آمد و گفت که رفته اند و در محله از خانه و همسایه درباره او تحقیق کرده اند. گفتم وحشت نکن، هدف آنها کشف حقیقت است. پسر اما باری دیگر به من مراجعه کرد و گفت که آنها ماجرا را به پدر او گفته اند و آبرویش رفته است و پدر او مدام گریه می کند. از پسر خواستم که پدرش را نزد من آورد تا با او سخن بگویم و آرامش کنم. آن پسر اما رفت و دیگر خبری از او نشد. پس از مدتی سه شنبه گذشته پدر به سراغ من آمد درحالیکه نگران فرزندش نیز بود. مردی بیش از هفتاد ساله و محترم را دیدم که اندوه از چهره و سخنش می بارید. می گفت ما مسلمان و مذهبی هستيم و چرا با ما چنین کردند؟ عکس هایی را از جیب خود درآورد و نشانم داد تا از سابقه شان گفته باشد. تصویرهایی از زمان جنگ که پسر مجروحش را خوابیده بر تخت بیمارستان نشان می داد، درحالیکه رهبری فعلی – رئیس جمهور وقت- در عیادت از مجروحین بر سر تخت او ایستاده و درحال بوسیدن فرزند مجروح اوست و فرزندش نیز دست خود را بر گردن ایشان انداخته است. می گفت که سابقه ما آن بوده است و امروز ما نیز چنین است. شکوه و شکایت داشت که آبروی ما را در محله برده اند و از کسبه محله نیز درباره ما پرسیده اند. می گفت که من در خانه مان وحشت دارم. او را در ماشینی سوار کرده و درباره پسرش سوال پیچش کرده اند و او هم توضیح داده بود که فرزندش دانشجو و صادق و راستگو است. با این حال به این نیز بسنده نشده بود. می گفت که بعد از این به خانه آمدم و ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد. پایین آمدم و در را باز کردم اما کسی نبود، بالا که آمدم دوباره زنگ خانه به صدا درآمد و دوباره در را باز کردم و کسی را ندیدم. این اتفاق برای بار سوم هم افتاده بود و این بار که او در را گشوده بود با موتورسواری روبرو شده بود که در مقابل خانه آنها قرار گرفته و فردی نیز با چهره مهیب بر ترک آن درحال عکس برداری از خانه آنها و داد و فریاد و بدگویی علیه شان در محله بود. پدر می گفت که با این اتفاقات ما در این خانه دیگر امنیت و آرامش نداریم.
گویا اینها ماموران تحقیق بودند که برای کشف حقیقت و دستیاری قضاوت آمده بودند. واین نتیجه و دستاورد ما بود از اولین سندی که در اختیار دستگاه قضایی قرار دادیم. دستگاه قضایی در نظام اسلامی که خود را با رویه حضرت امیر مقایسه می کند، برای تحقیق قضایی به هدف تهدید، موتورسوار مسلح سراغ شاکیان فرستاده بود. شرم است از بردن نام حضرت امیری که برای کندن خلخال از پای یک زن یهودی به خود می پیچید و اسوه عدالت بود و باری نیز که در دادگاه به شکایت یک یهودی حاضر شد و قاضی نام ایشان را به کنیه برد، به اعتراض گفت که در پیشگاه قضاوت، من و این یهودی با هم برابریم. 
و من امروز شرح این ماجراها را می گویم تا مردم بدانند و چنین اتفاقاتی را با رفتار علوی قیاس نگیرند. می گویم، تا در تاریخ بماند که چگونه عده ای در این مملکت چادر حیا را دریدند و غیرت دین و کشور را جریحه دار کردند و آیندگان نگویند که این ظلم ها بر فرزندان این آب و خاک رفت اما صدایی برنخواست و کسی فریاد خود را به اعتراض حیایی که دریده شده بود بلند نکرد.
بدین ترتیب حوادثی که از سر یکی از شهود ما گذشت درسی شد تا بقیه شهود را دست و پا بسته در اختیار دادستان معزول تهران قرار ندهیم. دادستان کل کشور آقای دری نیز از سمت خود برکنار شده و بنابراین تمام درها بسته شده بود. این درحالی بود که فحاشی ها علیه مهدی کروبی از تریبون های رسمی و توسط مطبوعاتی که از پول بیت المال ارتزاق می کردند نیز هر روز فزونی می گرفت. اینچنین بود که نامه ای به ریاست جدید قوه قضائیه نوشتم و درخواست دادخواهی و رسیدگی به ماجراها را کردم. در نتیجه ی این نامه بود که کمیته ای سه نفره به دستور ریاست جدید قوه قضاییه تشکیل و مسئول پیگیری حوادث بعد از انتخابات و رسیدگی به شکایات خانواده مصدومین روحی و جسمی شد. جلسه اول تشکیل شد که جلسه خوبی هم بود. در این جلسه علاوه بر سندی که پیشتر در اختیار دادستان تهران و دادستان کل کشور قرار داده بودم، دو سند دیگر نیز ارائه کردم که اکنون بر خود می بینم شرح کامل تری از آنها را برای شما مردم گزارش دهم.
سند دوم که با مدارک کامل نیز همراه بود شرح ماجرای رفته بر خانمی بود که در تظاهرات خیابانی بازداشت شده و آنچنانکه خودش می گفت در ماشین با برآمدگی های جسمی او ور رفته بودند و وقتی که به محل مورد نظر رسیده از او خواسته بودند شلوارش را از پایش درآورد که او نپذیرفته اما آنها او را درحالی که به زمین نیز افتاده بود مجبور به درآوردن شلوارش کرده بودند. در همین اثنا مسئول بالاتری آمده و اعتراض کرده بود که اینجا چه خبر است و ماموران گفته بودند که او از بی حیایی لباسش را درآورده و خود را بر زمین انداخته است تا آبروی ما را ببرد؛ حال آنکه آن زن نیز فریاد می زده و داد و بیداد می کرده است که آنها به زور با او چنین کرده اند. والله اعلم!
سند سوم نیز مربوط به جوانی بود که عضو یکی از گروههای سیاسی قانونی هم بود و مادرش با من تماس گرفته و او را نزد من فرستاده بود.او خودش مدارک پزشکی قانونی و همچنین یک سی دی به همراه داشت که نشانگر ضرب و شتم شدیدش بود. این فرد مدعی نبود که مورد تجاوز قرار گرفته است اما عکس ها نشانگر التهاب و قرمزی مقعد او نیز بود.می گفت که در زیر شکنجه و کتک بیهوش بوده و نمی داند که با او چه کرده اند و اگر مورد تجاوز قرار گرفته نیز نفهمیده است. پزشکی قانونی نیز در این خصوص با تایید التهاب مقعدی، بررسی بیشتر را نیازمند نامه جدید و حکم قضایی دانسته بود. او پنج روز در بازداشت به سربرده بود اما در این چند روز آنچنان به صورت پی در پی مورد ضرب و شتم سنگین قرار گرفته بود که ماموران تصور کرده بودند او مردنی است و بنابراین گفته بودند که می خواهیم تو را به اوین منتقل کنیم اما در نهایت چشم و دست بسته در بیابان رهایش کرده بودند. یاللعجب!
اینها سه سند کتبی بود که در جلسه اول ارائه کردم و درباره دو سند دیگر نیز به صورت شفاهی صحبت کردیم و گفتم که این دو مورد نیز مطرح است اما سندی کتبی در خصوص آنها وجود ندارد. یکی از آنها ترانه موسوی واقعی بود که گفتم خانواده اش به ما راه نمی دهند و بهتر است که شما خود با هدف تحقیق، ماجرا را دادخواهی و پیگیری کنید. شاهد صحت ماجرا هم تلاش مذبوحانه ای بود که عده ای برای ساختن ترانه موسوی قلابی انجام داده بودند. کمیته اگر کارش تحقیق بود باید به سراغ محفل نشینانی می رفت که آن فیلم کذایی را برای پخش در رسانه ملی ساخته بودند؛ همانهایی که به خانواده ترانه موسوی قلابی گفته بودند "شما کاری با ترانه واقعی نداشته باشید، آن را خودمان حل می کنیم". گویی مهدی کروبی همه جرمش این بود که اسرار ماجرای «ترانه» را هویدا کرده و از سناریویی مشابه با سناریوی قتل های زنجیره ای پرده برداشته بود. زبان سرخ او سر سبز روزنامه اعتماد ملی را نیز بر باد داد که به محض افشای این ماجرا روزنامه نیز تعطیل شد. ماجرای ترانه واقعی را آنچنانکه شنیده بودم به صورت شفاهی برای کمیته بازگو کردم. ترانه موسوی به همراه یک دختر و چند پسر دیگر در مقابل مسجد قبا در روز مراسم سالگرد آیت الله بهشتی بازداشت شده بودند. دخترها پس از بازداشت شماره تلفن خانه شان را ردوبدل می کنند تا هریک که آزاد شد خانواده دیگری را از بی خبری بیرون آورد. آنها در همان روزهای بازداشت و درمیانه ضرب و شتم ها و به هنگام انتقال از یک مکان به مکانی دیگر متوجه غیبت ترانه موسوی می شوند. بدین ترتیب آن دختر دیگر وقتی که آزاد می شود با خانواده ترانه و همچنین با کمیته پیگیری تماس گرفته و گفته است که ترانه با ما بوده و مفقود شده است. مادر ترانه اما که گویا بسیار می ترسید گفته بود که دیگر با او تماس نگیرند. این دختر در کمیته پیگیری اینجانب و آقای موسوی نیز حاضر شده و تمام توضیحات لازم را در خصوص ترانه واقعی داده بود. از هیات سه نفره خواستم که حقیقت یابی در خصوص این سند شفاهی را نیز انجام دهند و از آنجا که هویت سناریونویسان درباره ترانه قلابی روشن بود، راههای حقیقت یابی نیز در دسترس و آسان به نظر می رسید. من بر این تصور بودم که در دستگاه قضایی علوی، از ما اشارتی کافی است تا آنها به سر بدوند. والله اعلم!
سند شفاهی دومی که در همان جلسه اول ارائه کردم مربوط به خانمی بود به نام سعیده پورآقایی. گفتم که درباره فردی به این نام هم به من خبرهایی داده اند و می گویند فرزند جانباز است که البته چون خود در خصوص آن خبر نداشتم و خانواده او را ندیده بودم درخصوص او محکم صحبت نکردم و خیلی سطحی از کنار آن گذشتم و در همین حد اشاره کردم که به هرحال برای او در تهران مجلس ختمی هم برگزار شده است. این سست ترین موردی بود که در جلسه اول ما با کمیته سه نفره بدان اشاره شد و خیلی سریع نیز از آن گذشتیم.
دو روز بعد از این جلسه اما در ادامه پیگیری هایم در خصوص این مورد خاص که اطلاع شخصی ام در موردش کمتر بود ملاقاتی داشتم با خانمی که خواهر ناتنی خانم پورآقایی بود. او گفت که پدرشان جانباز نبوده و شش سال پیش فوت کرده است. او از من آدرس محل سکونت مادر سعیده را می خواست که زن پدرش بود و می گفت رابطه شان با آنها قطع است و او از محل سکونت آنها خبری ندارد. من نیز از آنجا که آدرسی از خانواده سعیده نداشتم از آقای مقیسه در ستاد آقای موسوی که این گزارش را به ما داده بود آدرس خانواده آنها را طلب کردم که ایشان ندادند از آن رو که روند تحقیقاتشان خراب نشود و آن خانواده نترسند. تلفنی نتوانستم از آقای مقیسه آدرس محل سکونت را بگیرم و درنهایت او را قاتع کردم که شنبه هفته گذشته درجلسه ای با حضور خواهر ناتنی سعیده شرکت کند. بدین ترتیب آقای مقیسه و خواهر سعیده را روبروی هم نشاندم و به سعیده گفتم که انشاءالله خواهرت کشته نشده است که او گفت این عکس منتشر شده متعلق به خواهر اوست و او قطعا کشته شده است. از آقای مقیسه خواستم که آدرس محل سکونت خانواده سعیده را به خواهر ناتنی او بدهد که اگر چنین نکند ابهامی برای خواهر او ایجاد خواهد شد. آقای مقیسه اما در اینجا به من گفت که ماجرای مرگ سعیده و آنچه تاکنون روایت شده بود کمی شک برانگیز است چراکه ما فهمیده ایم پدر او جانباز نبوده و شش سال پیش فوت کرده و سعیده چندبار نیز سابقه فرار از خانه داشته است. من گفتم که شما کاری با این نکات نداشته باشید و برای رفع ابهام آدرس را به خواهر ناتنی سعیده بدهید که در نهایت نیز اقای مقیسه آدرس را به ایشان دادند.
این ماجرا گذشت و روز دوشنبه هفته پیش بود که آقای محسنی اژه ای در تماسی از من خواست که در جلسه ساعت دوبعدازظهر کمیته حاضر شوم و بدین ترتیب جلسه دوم کمیته نیز برگزار شد. اعضای کمیته در ابتدای جلسه با اشاره به اینکه می خواهند به بررسی هایشان ادامه دهند بدون آنکه درباره سندهای کتبی ارائه شده و ترانه موسوی هیچ بحثی انجام دهند یکباره از من پرسیدند که آیا گزارش و سخن جدیدی درباره سعیده پورآقایی دارم یا نه؟ که من شرح ماجرای دیدار خود با خواهر او را بازگو کردم و گفتم که نه تنها برخلاف آنچه گفته بودند پدر سعیده جانباز نبوده که شش سال پیش فوت نموده و سعیده چند بار از خانه فرار نیز کرده است و اینکه می گویند در هنگام الله اکبر گفتن به او تیراندازی شده هم صحت ندارد. و نقل کردم که این نکات را آقای مقیسه نیز به من گفته اند و شرح دیدار خود با خواهر ناتنی سعیده و سخنان آقای مقیسه را هم بازگو کردم. جالب اما آنجا بود که در این جلسه به جز این موضوع که از ابتدا نیز من به عنوان سند شفاهی و نه چندان محکم به آن اشاره کرده بودم، صحبتی درباره آن سه سند کتبی نشد و درباره ترانه هم صرفا بحث کوتاهی درگرفت.
در ادامه این جلسه البته بحثی طلبگی هم در گرفت درباره سخنانی که آقای رئیسی در میانه جلسه اول و دوم با خبرنگاران درمیان گذاشته و گفته بود:«اظهارات کروبی باید بررسی شود.» البته آقای خلفی متفاوت از آقای رئیسی از «بررسی اظهارات و مستندات» سخن گفته بود. من بدین ترتیب در جلسه گفتم که آنچه ما با شما درمیان گذاشته بودیم صرفا اظهارات و مدعیات نبود بلکه مستندات بود و درقالب سی دی ارائه شده بود. گفتند سی دی که سند نمی شود و من نیز گفتم که مگر در حین ارتکاب تجاوز می توانسته ام فیلمبرداری کنم که اکنون فیلم آن را در اختیار شما قرار دهم، و مگر من در محل ارتکاب جرم حاضر بوده ام و نخ انداخته ام که اکنون به شما بگویم چقدر فاصله میان آنها بوده است و آیا شما توقع دارید که من آلات جرم و تجاوز را هم ضمیمه پرونده می کردم؟ گفتم که من به دنبال سند آوردن هم نیستم و اینجا محکمه من نیست و اگر هم سندی به شما ارائه کرده ام برای آن بوده است که سرنخی باشد تا بروید و پیگیری کنید و نگذارید که حقی ضایع شود و ظلم کردن، رایج گردد.
بدین ترتیب در این جلسه تنها به دادن یک سند دیگر اکتفا کردم که مربوط بود به خانمی که در خیابان بازداشت شده و همانجا در داخل ماشین ون به او و دختری دیگر تجاوز شده بود. به آنها گفتم که این خانم بسیار وحشت زده ونگران است و گفته است که اگر پدر و مادرم از ماجرا باخبر شوند و بی آبرو شوم خودکشی خواهم کرد. از حساسیت ماجرا آنها را آگاه کردم و گفتم که بر آنهاست تا مراقبت لازم صورت بگیرد و مبادا درخصوص این شاهد نیز همچون سندی برخورد شود که در اختیار دادستان معزول تهران قرار دادم واسباب بی آبرویی یک فرد را در خانواده و محله ایجاد کردند. اسناد کتبی این تجاوز را هم در اختیار هیات قرار دادم و البته گفتم که مورد دیگری نیز هست که مربوط به خانم پرستاری است که بازداشت شده و عکس های او را من به دلیل حرمت با دقت نگاه نکرده ام اما همینقدر دیده ام که تمام بدن او در اثر ضرب و شتم سیاه شده بود و او نیز مدعی است که مورد تجاوز قرار گرفته است و اسناد آن را هم جهت تحقیق فردا برایتان می فرستم. و سپس تاکید کردم که ماجرای سند آوردن را در همینجا خاتمه می دهم و همین مقدار سند ارائه شده برای بررسی و روشن شدن ماجرا کفایت می کند.
درحالیکه این جلسه نیز به خوبی پایان یافت اما فردای ان روز به یکباره ورق برگشت. دفتر من و دفتر حزب اعتماد ملی پلمپ و آقایان بهشتی و الویری و داوری بازداشت شدند. هیات سه نفره نیز به جای پیگیری ماجرا گزارشی شتابزده را منتشر کرد. و اکنون که من به گزارش شتاب زده کمیته پیگیری که روز شنبه منتشر شد نگاهی می اندازم یقین پیدا میکنم که اعضای این کمیته نیز دستور داشته اند که سروته ماجرا را جمع کنند و آنها نیز چنین شتابزده ماجرا را جمع کرده اند.اما دو نکته در خصوص گزارش آنها:
در این گزارش سخنانی از زبان من روایت شده است که من نگفته ام و درمقابل، در این گزارش هیچ اشاره ای به بعضی مطالب که من از زبان برخی شاهدان گفته بودم و بسیار وقیحانه بود همچون سخناني كه فاعل در هنگام تجاوز برزبان مي آورده، نیز نشده است.
نويسندگان شتابزده اين گزارش مدعي شده اند كه اينجانب هيچ مدرك و سندي مبني بر تجاوز وانجام اعمال خلاف عرف در بازداشتگاهها تا پيش از نوشتن نامه ام به رئيس مجمع تشخيص دردست نداشته ام. ياللعجب كه آقايان از زبان ما سخن مي گويند و براي خود مي برند و مي دوزند. مهدي كروبي آنگاهي نامه به رئيس مجمع تشخيص نوشت كه بسياري چهره هاي موجه به او مراجعه كرده و برخي بازداشت شدگان نيز به او پناه آورده و از آنچه بر آنها و ديگران گذشته بود خون گريستند. اگرچه اين چهره ها شجاعت بسيار به خرج دادند كه در سيلاب تهديدها و فحاشي ها و در ميانه ارعاب هاي گسترده حاضر شدند نزد فرد بي پناهي همچون مهدي كروبي بيايند و من همينجا شجاعت آنها را مي ستايم.
در حالی که در اين گزارش به اولین سند کتبی ارائه شده صرفا به اندازه پانزده سطر روزنامه ای و به دومین سند کتبی در حد هفت سطر روزنامه ای و به سومین نیز در حد پنج خط اشاره شده و کوچکترین اشاره ای نیز نشده است به چهارمین سند کتبی که در جلسه دوم ارائه گشت و درحالیکه درباره اولین سند شفاهی یعنی ترانه موسوی نیز فقط چهار خط روزنامه ای در این گزارش آمده است، بیش از دویست سطر روزنامه ای این گزارش که بخش اعظم آن را تشکیل می دهد مربوط به دومین سند شفاهی ما یعنی سعیده پورآقایی است که از قضا خود تشکیک کامل را بر آن وارد کرده بودیم. حال اگر بگوییم که این جنازه را کدام مقام دولت جمهوری اسلامی در اختیار خانواده آنها گذاشته است و اجازه دیدن جنازه را حتی به نماینده ستاد آقای موسوی نیز نداده بودند آیا ساختگی بودن کل ماجرا جهت انحراف پیگیری ها را به اذهان متبادر نمی شود؟ این ظن آنگاهی تقویت می شود که می بینیم همین ماجرای مشکوک، ملاک نوشتن کلیت گزارش شتابزده هیات سه نفره نیز قرار گرفته است. 
البته باید در همینجا اشاره کنم که چه خوشحالم این کمیته به سراغ سند کتبی چهارم که در اختیار آنها قرار داده بودم نرفتند و حقیقت یابی خود را به همین مقدار محدود کردند و حداقل زندگی یک فرد دیگر و آبروی او را به بازی نگرفتند. جای شکرش باقی است و خدا را شاکرم. 
کمیته سه نفره در پایان گزارش شتاب زده خود خطاب به ریاست قوه قضائیه خواستار برخود عادلانه و قاطع با اینجانب شده است. و بدین ترتیب نتیجه حق جویی قوه قضائیه چوبی شد که بر سر مهدی کروبی فرود آمد. من اما بسیار خوشحالم و از این فرصت استقبال می کنم و آن را هدیتی الهی می دانم؛ باشد که امکانی پیش آید تا بتوانم به صورت مبسوط پرده از جزئیات این اسناد و اسناد دیگری که موجود است بردارم و بازگو کنم آنچه را که تا امروز نگفته ام و صدایی باشم برای حق خواهی. خرسندم اگر فرصتی دیگر به وجود آید تا من دامن جمهوری اسلامی را از این فجایع و بسیاری حوادث دیگر که بعد از رحلت امام پیش آمد و بر این مملکت گذشت پاک کنم.
مهدی کروبی امروز می داند و به یقین فهمیده است که انگشت بر جای خوبی گذاشته است. آنچنانکه از این هیاهوها و شتابزدگی ها برمی آید مشخص است که قبای آقایان لای در مانده است. توصیه حضرت امیر بود به مالک اشتر که به گونه ای حکومت کن که یک مظلوم حق خود را بدون لکنت زبان از ظالم بگیرد. ما کجا و توصیه های حضرت امیر کجا؟ فرزند مرحوم مطهری می گوید که خانمی به خانه ملت آمده و نزد او شکایت آورده که بر پسر او در بازداشتگاه چه گذشته است و بعد از آن، چنان با آن خانواده برخورد کرده اند که آن زن، خود تماس مجدد گرفته و گفته است که ما هیچ شکایتی نداشته ایم و به قول ما لرها "خر ما از کره گی دم نداشت". این همان گرفتن حق بدون لکنت زبان است که توصیه حضرت امیر به مالک بود! مشخص است که تدبیر امور چه سمت و سویی به خود گرفته است. هیاهوها و هتاکی های آغشته به تهدید در هفته های گذشته تا آنجا فزونی گرفت که خانواده هایی نیز نزد من آمدند و خواستند که پیگیری ها را ادامه ندهیم و از عاقبت خود می ترسیدند و می گفتند که تو نه فقط برای خود که برای ما نیز دردسر ایجاد خواهی کرد. البته وقتی دختر یک زندانی را بازداشت می کنند و سپس این دختر عفیفه را شبانه، چشم بسته در بیابان رها می کنند تا آنجا که صدای یک روزنامه مستقل اصولگرا هم در می آید و می نویسد که این دختر را با چادر پاره در بهشت زهرا رها کرده اند، باید فهمید که تدبیر ملک و عدل در این مملکت به دست چه کسانی افتاده است و باید حق داد به آنهایی که نگران آینده خود هستند. 
وقاحت اما به آنجا رسیده است که به جای مجرمان و مباشران و مسبان این مظالم، مهدی کروبی را می خواهند محاکمه کنند. غافل از آنکه محکمه واقعی در میان مردم است و باید به میان مردم رفت و دید که آنها چه کسی را محکوم می کنند و چه کسی را صدای حق خواهی خود می دانند. خدایا به تو پناه می برم از این فجایعی که جمعی مسبب آن بوده اند و نه تنها مایه ننگ جمهوری اسلامی که مایه ننگ ایران شده است و از این آبرویی که از عدالت و قضای اسلامی رفته است. 
هیات سه نفره کار خود را پایان داد و خواستار برخورد قضایی با اینجانب شد و من اما قضاوت درباب خود را به داوری مردم و محکمه الهی وامی گذارم و نامه نگاري هاي خود در اين خصوص را در همينجا پايان مي دهم. اگرچه این توصیه را نیز با ریاست محترم قوه قضائیه باید درمیان بگذارم که مبادا در مسیر قاضی القضاتی، تحت تاثیر اراده های تحمیلی و بیرونی قرار بگیرند و از مسیر عدالت خارج شوند. چه آنکه ایشان در قیاس با دو رئیس پیشین این قوه از امتیازی ویژه برخوردارند و آن فرزندی آیت الله العظمی میرزا هاشم آملی و دامادی آیت الله العظمی وحید خراسانی است. امیدوارم که کارنامه قضایی آیت الله لاریجانی به گونه ای نباشد که در پایان دوران ریاست ایشان بر قوه قضا لطمه ای به ساحت مرجعیت وارد شود.
والله اعلم بالذات الامور
مهدی کروبی
23/6/1388

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت22:6توسط مهتاب شب | |

زودتر از این نتونستم بنویسم....

دستم به نوشتن نیومد..... حال نوشتن نداشتم......

اما الان می نویسم

مهتاب شب عزادار شد! عزادار مادر بزرگ عزیزم که مثل مادر برام عزیز بود.......اما رفت..........

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت21:15توسط مهتاب شب | |

تقدیم به آقای زید آبادی................ به امید آزادی تمامی یاوران ایران

 

با من از ایران بگو

یاور از ره رسیده! با من از ایران بگو!

از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو!

 

باد شب گرد سخن چین، پشت گوش پرده هاست،

تا جهان آگه شود بی پرده از یاران بگو!

 

شب سیاهی می زند بر خانه های سوگ وار،

از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو!!

 

پرسه ی یاس است در آواز این پتیارگان،

از زمین، از زندگی، از عشق، از ایمان بگو!

 

سوختم، آتش گرفتم از رفیق نارفیق!

از غریبه، آشنا، یاران هم پیمان بگو!

 

ضجه ی نام آوران زخمی به خاموشی نزد،

از خروش نعرعه ی انبوه گم نامان بگو!

 

قصه های پهلوانان قهر ویران گر نداشت،

از غم خشم جهان ساز تهی دستان بگو!

 

با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ،

از گل خشمی که می روید در این گل دان بگو!

 

                                                                                                استاد ایرج جنتی عطایی

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت13:6توسط مهتاب شب | |


برای خواهرکم

صدا به صدا نمی رسد! 

چشم چشم را نمی بیند! 

بیا به خانه برگردیم خواهرکم! 

ما به اندازه کافی بهانه برای گریستن داریم 

 

بیا به خانه برگردیم

مگر نمی بینی 

اینجا نه پرنده ای آواز می خواند 

نه کودکی لبخند می زند

و از دهان بهت زده کوچه ها و خیابان ها 

آتش و دود بر می خیزد 

 

بیا به خانه بر گردیم 

(...) 

 

چشم های معصوم تو خواهرکم 

طاقت این همه گاز اشک آور و دشنام و دود را ندارد! 

 

بیا به خانه برگردیم خواهرکم 

این خیابان را 

پیش از این بارها به خون کشیده اند

اینجا امیر آباد است 

(...) 

 

و کمی پایین تر 

خوابگاهی است که ای بسا شب ها 

یک ذره خواب به چشمش نیامده است 

بیا به خانه برگردیم 

اینجا خوابگاه نیست 

بیدارگاه جوان های ماست 

اینجا آشیانه کتاب ها و کاغذهایی است 

که ای بسا شب ها 

چون پرندگانی سپید 

در آتش و دود چرخ خورده اند

و با بال های سوخته 

بر نعش ها و دست و پای شکسته فرو ریخته اند

و ای بسا شب ها

درها و پنجره هاشان 

از زور درد و ضرب(...) 

مانند موشک های کاغذی کودکانه ما 

تا آن سوی خیابان ، پرواز کرده اند

 

بیا به خانه برگردیم خواهرکم 

من، از لا به لای این همه شلوغی و فریا 

صدای مادر را می شنوم 

که چشم هایش را به کوچه دوخته است 

و از تمام رهگذران 

که شانه هاشان امروز، خمیده تر از دیروز است

می پرسد: 

« خانم! آقا! شما ندای مرا ندیده اید؟

نمی دانم کجاست، موبایلش چرا جواب نمی دهد؟!» 

نه! خواهرکم

حالا، دیگر راهی برای برگشتن نیست

(...) 

 

باید تمام شب ها را

دنبال رد پای تو

(...) 

 

و صفحه اول روزنامه ها، در سراسر دنیا 

زیر عکس تو خواهند نوشت

اینجا تهران است، خیابان امیر آباد 

(...) 

* این شعر تو روزنامه اعتماد ملی چاپ شده و این بخش هایی که دارای این علامت هستن (...) بخش هایی هستن که سانسور شدن! 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت22:0توسط مهتاب شب | |

اگر رای دادن چیزی را عوض می کرد تا 

به حال غیر قانونی اش کرده بودند!

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت21:19توسط مهتاب شب | |

نام کتاب: ژاک قضا و قدری و اربابش

نویسنده: دنی دیدرو

مترجم: مینو مشیری

نشر: فرهنگ نشر نو

قیمت: 7300 تومان


بخش از نوشته های دیدرو در این کتاب:

«خواننده عزیز، می بینید من چه قدر مهربانم؛ چون فقط منم که می توانم به اسبهایی کالسکه نعش کش سیاه پوش را می کشند شلاق بزنم؛ و در جایی دیگر ژاک و اربابش را با ماموران یا سواران ژاندارمری یک جا جمع کنم؛ فقط منم که می توانم داستان فرمانده ژاک را نیمه کاره بگذارم و کاسه صبر شما را به دلخواهم لبریز کنم؛ اما برای این کار باید دروغ گفت، و من از دروغ خوشم نمی آید، مگر اینکه لازم و مصلحت آمیز باشد و ... »

 

زیاد کتاب خوندم! اما فکر نمی کنم هیچ نویسنده ای بتونه به این راحتی با مخاطبش ارتباط بر قرار کنه... اگر دون کیشوت رو دوست داشته باشید مطمئنم از این رمان هم خوشتون میاد! البته من ژاک و اربابش رو از دون کیشوت و سانچو بیشتر دوست دارم.

ارزش خوندن رو داره! البته نه فقط یه بار بلکه ده ها بار!

راستی باید بگم که آدمایی مثل گوته، هگل، مارکس، بالزاک، ژید و فروید احترام ویژه ای برای کارهای دیدرو قائل بودن!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت20:43توسط مهتاب شب | |

می خوام از این به بعد هر چند روز یک بار یک کتاب بهتون معرفی کنم!

فکر کنم شما هم دوست داشته باشید.

کتاب امروز

موضوع: شعر طنز

نام: پسته لال سکوت دندان شکن است.

شاعر: اکبر اکسیر

قیمت: 2200 تومان

نشر: انتشارات مروارید

کتاب خوبیه! بخونش! شاید اینجوری بهتر با شعر طنز آشنا بشی...

 

توجه

لطفاً به گیرنده هایتان دست نزنید!

فرستنده اشکالی ندارد

تلویزیون تان رنگی هم که باشد

کلاغ ها،

سیاه- سفید پخش می شوند!

 

ایزوگام

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می کاریم

ماهی ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده اند،

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می نازید

ما به پارس جنوبی!

.

.

.

نکنه انتظار داری تمام شعرای کتاب رو واست بنویسم؟! برو بخرش.... 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت22:52توسط مهتاب شب | |

روز نو مبارک

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت21:11توسط مهتاب شب | |

شطرنج

از پس پرده نگاه کن، مثل شطرنج زمونه

 هرکسی مثل یه مهره، توی این بازی می مونه

یکی مثل ما پیاده، یکی صد سال سواره

یه نفر خونه به دوشه، یکی دو تا قلعه ها

یه طرف همه سیاهو

یه طرف همه سفیدن

رو به روی هم یه عمره

ما رو دارن بازی می دن

اونا که اول بازی ، توی خونه تو و من

پیش پای اسب دشمن، اون همه سربازو چیدن

ببین امروزم تو بازی ، میون شاه و وزیرن

هنوزم بدون حرکت، پشت ما سنگر می گیرن

تاج و تخت شاه دیروز، در قلعشون نمی شه

به خیالشون که این تاج، سرشونه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه ، که به صد مهره نمی باخت

تاج و از سرش تو میدون، لشکر پیاده انداخت

اون که ما رو بازی می ده، اونی که مهره رو چیده

اون که نه شاهه، نه سرباز

نه سیاهه، نه سفیده

از پس پرده نگاه کن.

 

هیچوقت چیزی که باید بشنویم نشنیدیم!

 

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت13:16توسط مهتاب شب | |

خودمونیم، خیلی دنیای بامزه ای داریما....

امروز داشتم دورو اطراف رو نگاه می کردم

یه چیزه بامزه توجهمو جلب کرد

ظاهراً این هفته، هفته ی پلیسه،

جلو در یکی از قهوه خونه های یکی از محله های جنوب شهر که معمولاً آدمای توش یا دزدن یا قاچاقچی یا معتاد یه سوژه بانمک دیدم..

می دونید چی نوشته بود؟!

نوشته بود " از پرسنل زحمتکش نیروی انتظامی تشکر می کنیم و هفته ی پلیس را به آنها تبریک می گوییم."

این تیکه خیلی بامزه بود،

حالا که اینو گفتم بهتون می گم چرا دنیامون بامزس

 

با مزس چون دزدا و قاچاقچیا واسه پلیسا پارچه نوشته می زنن و ازشون به خاطر زحمات بی وقفشون برای برقراری امنیت تشکر می کنن. خدایی این با نمک نیست؟

اینه دیگه دنیای ما

بره ها واسه گرگا کارت تبریک می فرستن، و گرگارو به جشناشون دعوت می کنن.

موش و گربه ( تام و جری خودمون) دارن تو یه آپارتمان 50 متری با هم زندگی می کنن، دیگه جا واسه دنبال هم دویدن و نخ پیچیدن دور پای همدیگه ندارن.

آره

دنیای ما دیگه هیچ ربطی به دنیای قصه ها نداره

تو دنیای قصه ها دختر خوشگله همیشه عاشق یه شاهزاده خشگل و خوش تیپ  می شد، اما تو دنیای ما اون دختره خوشگل عاشق یه حاجی شیکم گنده و قد کوتاه شده.

تو دنیای قصه ها آدما وقتی می ترسن به پلیس زنگ می زنن، اما تو دنیای ما آدما وقتی پلیس می بینن از ترس پلیس تو هفتا سوراخ قایم می شن.

تو دنیای قصه ها همیشه آدم خوبا تمیزو، مرتب و خوش لباسن و مواظب بقیه آدما هستن، اما تو دنیای ما آدم خوبا کلی ریش دارن، همیشه اخم می کنن و گاهی از زیاد بودن خوبیشون دستور کشتن آدمای دیگرو می دن.

تو دنیای قصه ها بچه ها تو رخت خوابای گرم و نرم می خوابن و موقع بیداریشون همش با دوستاشون بازی می کنن و آرزوشون اینه که اسباب بازی های تازه داشته باشن، اما تو دنیای ما بچه ها شبا تو کارتن می خوابن و صبح هم که از خواب پا می شن تو خیابونا پرسه می زنن و آرزوشون اینه که ترافیک دیر تر تموم شه تا بتونن بیشتر گل بفروشن.

 

واسه همینه که تو همه جای دنیا قصه ها رو می خونن تا با شنیدن قصه ها خواب به چشم همه بیاد، اما تو دنیای ما باید قصه ها رو زیر زمین خاک کرد چون خوندن این قصه ها دیگه کسی رو نمی خوابونه.

تنها خوبی قصه های دنیای ما اینه که دکترا می تونن به آدمای خابالو خوندن این قصه ها رو تجویز کنن!!!

الان دیگه خیلی خوشحالم که ما هیچوقت از دنیامون قصه ای ننوشتیم، چون با قصه هامون تصور این همه آدمو که با قصه ها بزرگ می شن خراب می کردیم و

در نتیجه دزدامون به پلیسا تقدیر نامه می دادن و واسشون پارچه نوشته می زدن، جوونا هم از گشت ارشاد به خاطر  گیر دادن های صمیمانشون تشکر می کردن!!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت22:1توسط مهتاب شب | |

من عاشق شدم

نمی دونید یعنی چی؟ خوب بزارید واستون بگم.

من الان یه بهانه برای زنده بودنم دارم.

یه بهانه برای بیدار شدن از خواب

یه بهانه برای کار کارکردن

یه بهانه برای بیداری شب ها

و یه بهانه برای خوابیدن ( آخه تهدید کرده اگه شبا نخوابم باهام قهر می کنه )

خوب حالا فهمیدین عشق یعنی چی؟

طفلی اونایی که هیچ بهانه ای برای زنده بودن ندارن!

طفلی اونایی که نمی دونن عشق یعنی چی!

می دونید آدما چرا بد می شن؟

چون عاشق نیستن.... یه حس خوب تو وجودشون نیست...  از کسی انرژی + نمیگیرن....

واسه همینم دست به هر کاری میزنن ... از پس انجامش بر نمیان و به بقیه آسیب می زنن....

پس از این به بعد اگه یه آدمه بد دیدید به جای اینکه ازش بدتون بیاد سعی کنید دلتون به

حالش بسوزه و بهش راه عاشق شدنو یاد بدید.....

 

می بینید من چه قدر خوبم .... این خوبی من برای اینه که عاشقم

همیشه هم تو زندگیم بهترینارو داشتم حالا هم بهترین دوست  دنیا ماله منه .............

اسمشو بگم؟

نه دیگه بی خیال

مهم اینه که خودش می دونه.....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت2:21توسط مهتاب شب | |

سلام ............. ۱۸ تیر هم تموم شد.......

و یه سکوت طولانی که این سرزمین دچارش شده.....

پس منم به احترام همه ی کسایی که دیگه خیلی وقته حرفی   نمی زنن ساکت می مونم.....

شما هم سکوت کنید به احترام دوستایی که از پیشمون رفتن....

اما یادتون باشه بعد از سکوت یه حرکت بزرگ در راهه.....

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت19:21توسط مهتاب شب | |

سلام من اومدم...............

بعد این همه وقت!! دلتون واسم تنگ شده بود؟

 وای وای وای چه دختره بدی شده این سارا

همش کار کار کار

یکی نیست بهش بگه آخه چه قد دنبال پول می گردی دختر

خوبیت نداره دختر انقدر پولکی باشهالبته لامبورگینی خریدن این مشکلاتم داره....

وقتی خریدم همتونو سوار می کنم اونوقت از دلتون در می آد!!!

شرمنده تمامی دوستان و آشنایان محترم

اینجانب اعلام می کنم ببخشید به خاطر این چند وقت ....

بچه ها خدایی اینا این چند وقته دیدن من نیستم بهشون گیر بدم هر غلطی خواستن تو این مملکت کردن....

تا دیدن من می خوام لامبورگینی بخرم سهمیه بنزینو قطع کردن.... خیلی بدبختن ... چشم دیدن لامبورگینی منو ندارن ....

 

خوب تا من یه فکری به حال گند زدنای این یارو بکنم شما می تونید استراحت کنید..... نمی دونم با این قد و قوارش چه جوری این همه دسته گل به آب می ده .... اونم یه نفری ...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت1:58توسط مهتاب شب | |

سلام سلام سلام سلام ......

سال نو مبارك.

چه بهار قشنگي....

چه عجب از اين طرفا ؟!!

خوشحالمون كرديد...

چه عيد قشنگي  چه آدماي مهربوني  چه صورتاي قشنگي ....

اي واي دختر كوچولو چرا داري گريه مي كني ؟ پسركوچولو لباساي جديدت كو؟

باباي مهربون چرا امروز انقد ناراحتي ؟ چرا عرق كردي؟ عرق شرم؟ از چي؟ نداري؟ چرا نرفتي سر كار ؟ نزديك عيده ؟ تعديل نيرو كردن؟ چرا؟ يعني اخراجتون كردن؟ آخه واسه چي؟ مادر مهربون چرا تو اين چند وقت انقدر شكستي؟ اتفاقي افتاده؟

٥٠ هزار  تومن ؟ ٥ تا بچه؟ ......................

نه آدما مهربونن  نه صورتا قشنگن نه بهار رنگارنگ......

چه قدر واقعييت زشت و نامهربونه ....

 

 

 

 

آقاي رييس جمهور...!

 

سال به سال / هر سال / يك سين ساده/از سفره هفت سين ما كم مي شود

چرا...؟/ پريا مي پرسد

پريا دختر يكي از كارگران خط واحد است.

 

سال به سال/ هر سال / هزار مشق دشوار / بر شب تكليف و ترانه ما تحميل مي شود

چرا...؟ چرا نمي گذازند/ كسي در امتحان دشوار نان و سرپناه و سايه / قبول شود؟

پريا مي پرسد

پريا دختر يكي از كارگران نيشكر تلخاب است.

 

سال به سال / هر سال

.....

بگذار سخن بگويم!/ وا‍‍ژه ها بي وثيقه آزاد نمي شوند/اين كيفر خوايت تباني با ترانه ي زندگي ست؟

پريا نمي پرسد / من مي گويم/ پدر من هم/ يكي از كارگران خسته ي همين جهان بود.

سال به سال / هر سال/صحبت از نفت و چراغ و سپيده دم است/  صحبت از سفره گشودن صبح است/صحبت از علاقه ي عجيبي / به اسم عدالت است.

اما پرده ها تاريك/ پدرها خسته / سفره ها خالي

 

سال به سال / هر سال

بگذار سخن بگويم!/بگذار هر چه مي خواهد ببارد/ببارداز سنگ از سياهي ازسكوت/ ما نوميد نمي شويم/ ما همچنان

سفره ي بي سين خانواده ي خود را / با الفباي  تمام عيار عشق  مي آراييم

اين را من نمي گويم

مادران ما مي گويند!

 

                                                                                                      سيد علي صالحي

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت17:56توسط مهتاب شب | |

    

من رای نمی دم حتی رای سفید

رای ندادن وظیفه ی ملی من است

هر رای تاییدی است برای اعدام و سنگسار

 من رای نمی دم

شما چه طور؟

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت20:42توسط مهتاب شب | |

سلام
ممنون که اومدید و نظر دادید ....
بهم کمک کردید تا به اون چیزی که می خواستم برسم.


حالا جواب
تو شناسنامه نوشته 
متولد : دوم تیر سال هزار سیصد و شصت و هشت
یعنی میشه 18 سال

اما من 18 سالم نیست شاید دوهزار  سال شایدم بیشتر
هر آدمی به اندازه ی چیزایی که می دونه زندگی کرده
به اندازه ی شعرایی که خونده
کتابایی که خونده
به اندازه ی آدمایی که شناخته زندگی کرده.....
به اندازه ی کارایی که بلده زندگی کرده....

حالا دیدید تا امروز هر وقت کسی ازتون سوال می کرد چند سالته و شما هم با اعتماد به نفس اون سالی رو که تو شناسنامه نوشته رو از سالی که توش هستین کم می کردید و جواب می دادید چه اشتباه بزرگی می کردید.......

تا دفعه ی بعد خدانگهدارتون باشه..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت15:56توسط مهتاب شب | |

سلام بچه ها یه سوال دارم....

به نظرتون من چند سالمه ؟ جواب این سوال خیلی مهمه. یادتون نره .

هرکی درست بگه یه شعری که دوست داره براش تو وبلاگ می گزارم...

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت14:30توسط مهتاب شب | |

فکر کنم تازگیا زیاد از اجتماع حرف زدم و کم تر از عشق گفتم.

راستشو بخواید گاهی وقتا فکر می کنم اگر عشق بود دیگه این همه زشتی بین ما جایی نداشت.

۳۰سال عشق شد یه کالای ممنوعه. اینم نتیجه ش.

حالا می رسیم به موضوع اصلی.

سر صحبتم با تو دوست مهربون و دوست داشتنی

شاید همیشه عشق پایان خوبی نداشته باشه.اما به احترام لحظاتی که عاشق بودیم تا

ابد عاشق می مونیم. آدم به عشق حوا سیب چید و از بهشت رونده شد اما هیچ وقت از حوا دل نکند و ما شدیم حاصل این عشق.پس خالق ما عشق بود.

خیلی از آدم ها انقدر کوچیک هستن که هیچوقت عشق رو تجربه نمی کنن. پس خوشحال باش از اینکه انقدر بزرگ بودی که عشقو تجربه کنی.

مهم نیست تا کی پیشت بمونه مهم حسیه که بهت هدیه می ده.

زیاد حرف زدمو

اینم یه هدیه ی کوچیک برای یه انسان بزرگ.

 

 

 

 

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

که درانتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نکرد

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم

و آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

(و یک بارهم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

وسردم شد

آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه هایی که تاریک است

من از حاصل ضرب کبریت و تردید می ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد.

وآن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد .

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آرامش بست

بکو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شدند.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

 

وآن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

 

                            سهراب سپهری

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت21:0توسط مهتاب شب | |

دختر ایران

     ماه هراسان

                     با تو چه ها کرده اند این آینه دزدان

با تو چه ها کرده اند این کهنه پرستان.........

 

ولی راستی که چه قدر صفت آینه دزد با صفت های دیگر این آخوندها هماهنگ هست.

-نادان

-ناپاک

-کژ اندیش

-حقیر

-وقیح

-پست

ـ زشت پندار

ـزشت کردار

ـ زشت گفتار

و هر چی بدی دیگه که هست تو وجود اینا پیدا میشه.

چند وقت پیش به اتفاق یه دوست سر از پاساژ مهستان در آوردیم.

می دونید که این پاساژ مرکز توضیع مهر و cdمذهبی و چفیهو این جور چیزاس...

فکر می کردم اونجاباید از شر نگاه های ناپاک راحت باشم....

اما زهی خیال باطل صد رحمت به کسایی که نون مذهب و چشم پاکیشون رو نمی خورن...

از بس همه نگام کردن خسته شدم... اومدم بیرون منتظر شدم تا اون دوست کارش تموم شه.....

تازه یکیشون هم می خواست بهم شماره بده تصور کن........

اینه دیگه نتیجه ی این همه دروغ و تظاهر می شه این همه ناپاکی تو جامعه...

هیچ کس اونی نیست که می خواد باشه....یا باید باشه ...

مثلا شما می دونید همین خامنه ای که ما انقدر ازش بدمون میاد قبل از انقلاب شعر می گفته

شعر می خونده... هیچ وقت مثل ملاها لباس نمی پوشیده...

یا همین خمینی یه بارم نرفته بوده مشهد زیارت چون اعتقادی بهش نداشته...

اینا همش دفتر دستکه واسه سر کیسه کردن ملت ایران...

وقتی به چیزی اعتقاد نداری و می خوای عملیش کنی نتیجش می شه همین که می بینیم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت19:50توسط مهتاب شب | |

سلام این مطلبی که می نویسم تو روزنامه ی رسمی کشور" اعتماد " خوندم و فقط می خوام خودتون ازش نتیجه گیری کنید.

 

معضل بی سوادی جهان عرب

"یک سوم جمعییت عرب جهان بی سواد هستندکه این رقم شامل نیمی از کل زنان عرب است.

بنابر گزارش سازمان آموزشی فکری فرهنگی عربی تنها سه چهارم از جمعییت ١۰۰میلیونی عرب های ساکن ۲١ کشور عربی قابلییت خواندن و نوشتن دارند . این افراد بین ١۵تا ۴۵ سال سن دارند.بیش از ۴۶/۵ درصد از زنان منطقه نیز بی سوادند.گزارش نگران کننده ی  این سازمان در پی فراخواندن دولت ها به تلاش برای مبارزه علیه بی سوادی و قرار دادن آن در ابتدای لیست اولویت هایشان است. طی این گزارش تحصیلات ابتدایی (( حتمی )) شمرده شده و از کشورهای عرب خواسته شده که دست کم روی آموزش بزرگسالان تکیه کنند تا از وقوع حوادث اجتماعی آسیب رسان و جبران ناپذیر پیشگیری کنند."

 

این از این.

یکی از برنامه های" استاد بهرام مشیری" رو داشتم نگاه می کردم درباره ی زن ها صحبت می کرد

می گفت هنوز هم که هنوزه اگر از یه عرب بپرسی چند تا بچه داری فقط تعداد پسرا رو می گه.

همین طور اگر زنی فرزند دختر به دنیا بیاره کلی شرمنده می شه. و به دختر فقط ۳ماه شیر می ده تا آماده شه برای به دنیا آوردن  بچه ی بعدی که باید هم پسر باشه و اگر پسر نشه بیچاره زن.اما به پسرتا ۳سالگی شیر می ده!!!!!!

 

امان از ما ببین سرنوشتمون رو سپردیم دست کیا؟!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت11:39توسط مهتاب شب | |

 

نکته ی اول...

 

امروز ظهر داشتم اتاق مادر بزرگم رو مرتب می کردم تلویزیون روشن بود ورو کانال یک مجری برنامه هم یه خانمی بود که اسمشو نمی دونم در حال مصاحبه با سید جواد هاشمی . موضوع بحثشون هم تاتر عاشورایی بود و امام حسین. بعد جواد هاشمی داشت می گفت تمام کارگردان های مشهور درباره ی امام حسین یا عاشورا یه فیلم یا تاتر دارن. بعد گفت برای مثال آقای بیضایی یه اثری دارن به اسم ....

اسم اون اثر رو یادش رفته بود.بعد خانم مجری گفت منظورتون "سگ کشی" هست.یه دفعه جواد هاشمی قاطی کرد گفت: نه خانوم درباره ی امام حسین بود فیلم . بعدا" مشخص شد منظور جواد هاشمی "روز واقعه "بوده.

درسته اون خانومه اشتباه کرد ولی اشتباهش خواسته ناخواسته بودار شد.....

امام حسین چه ربطی داشت به فیلم سگ کشی استاد بیضایی؟!!

 

 

 نکته ی دوم...

 

چند روز پیش هم داشتم تپش نگاه می کردم. تبلیغ عطر vanity  بود . شاید شما هم دیده باشید.

بعد دختره که این عطرو زده داره تو خیابون راه میره همه پسرا یه دفعه تبدیل به آب می شن ومی افتن دنبالش . بعد یه لحظه این موقعیت رو تو یه خیابون تو تهران تجسم کردم...

وای..............

پسرا همین جوریش کم به آدم گیر می دن ....

واسه همین حتی اگه کسی عطر vanity بهم هدیه بده زود می اندازمش بیرون.

حتی  تعبیر یه تبلیغ هم می تونه تو کشورای مختلف متفاوت باشه.

نه؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت18:24توسط مهتاب شب | |

با این هوای سرد و برفی و دوست داشتنی یه شعر قشنگ حسابی آدمو گرم میکنه.

 

سگ ها و گرگ ها

 

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال مثقال

فرستد پوشش فرسنگ فرسنگ

 

سرود کلبه ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان طوفان است امشب

 

آواز سگ ها:

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و طوفان خشمناک است

کشد مانند گرگان باد زوزه

ولی ما نیک بختان را چه باک است؟

 

کنار مطبخ ارباب آنجا

برآن خاک اره های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است وآنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن.

 

وزآن ته مانده های سفره خوردن

وگر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی!

 

ولی شلاق!... این دیگر بلایی ست...

بلی اما تحمل کرد باید

درست است این که الحق دردناکست

ولی ارباب آخر رحمش آید

 

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم هامان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم.

 

آوازگرگ ها:

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و طوفان خشمناک است

کشد مانند سگ ها باد زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

 

شب و کولاک رعب انگیز و وحشت

شب وصحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی سرمای پر سوز

حکومت می کند بر دشت و برما.

 

نه ما راگوشه ی گرم کنامی

شکا ف کوهساری سرپناهی

نه حتی جنگل کوچک که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

 

دودشمن در کمین ماست دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه

برون سرما درون این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

 

واینک... سومین دشمن... که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین بی رحم ... بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت..

 

بنوش ای برف گلگون شوبرافروز

که این خون خون ما بی خانمانهاست

که این خون خون گرگان گرسنه است

که این خون خون فرزندان صحراست

 

درین سرما گرسنه زخم خورده

دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم آزادیم آزاد.

 

 

                                 مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت11:45توسط مهتاب شب | |

یه شعر از عمو شلبی(شل سیلور استاین)اگر چه یه کم طولانیه ولی ارزش هزار بارخوندنو داره

شایدم مثل من دوست داشته باشید حفظش کنید

من که هر شعری رو دوست داشته باشم حفظ می کنمش تا همیشه پیشم باشه.

راستی نکنه ما هم بعضی از بازی ها رو تو بچه گی یاد نگرفتیم.

 

 

وقتی که بچه بودم

همیشه می گفتی ((بازی نکن!

بازی کار احمقانه ای است

جای آن کاری یاد بگیر...))

برای همین من هرگز

هیچ بازی یاد نگرفتم

و همیشه بازنده بودم....

 

حالا هم که بزرگ شدم

خود را به باختن می زنم

چون بزرگ هستم

و دیگر برد و باخت برایم مهم نیست

من به بازی ها اهمییت ندادم

اما تو دادی

تو با همین بازی

مرا برده ی  خودت کردی

و بعد به من دستور دادی چه کنم

و چه نکنم

چون تو بازی بلد بودی

و نگذاشتی که من هم یاد بگیرم....

پس حالا بیا تا آخر بازی کنیم

تو نقش کسی که دستور می دهد

و من نقش کودک احمقی

که فقط گوش می دهد

و همه ی دستورات تو را غلط می فهمد....

و کاری را که تو می خواهی

خلافش را انجام می دهد

تو هی داد بکش

من هی می خندم

این فقط یک بازی است....

یک بازی کودکانه برای خندیدن...

چرا گلویت را پاره می کنی؟...

من باید کارهای احمقانه کنم

این فقط یک بازی است

همان بازی که وقتی بچه بودم

آرزویش را به دلم گذاشتی

و گفتی((نکن

کار احمقانه ای است!))

حالا یک چیز دیگر بگو

یک دستور دیگر بده

تا من درست خلافش را انجام دهم

بگو کاری پیدا کن

تا من همه عمر بخوابم و هیچ کاری نکنم

بگو خانه را مرتب کن

تا من خانه ات را به آتش بکشم

بگو مودب باش

تا من همه ی کلمات رکیک دنیا را اختراح کنم

بگو زندگی کن

تا من چشم هایم را ببندم و بمیرم

بگو می خواهی زندگی کنی

تا پدرت را در بیاورم و نگذارم...

بگو زود باش

من دلم بازی می خواهد

تو چه طور؟

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت20:57توسط مهتاب شب | |

می گویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچ کس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمی تواند دید در شب های بدر کامل دیدار ماه بلندتر پلنگ را به خشم و جنونی می کشاند که از سنگ ها و صخره ها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو کشد اما فاجعه ی زندگی پلنگ وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی بر فراز قله بر ماه دست خواهد یافت اما غرور شکسته  ی پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که

به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوان های در هم شکسته از پرواز بی ثمرش بر صخره های تیز فرو افتاده است و ضخم های مهلکش مهتاب را به خون می آلاید

 

خیال خام پلنگ من

به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش

به سوی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من برای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من

به نام دیدن و چیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام غرق دمیدن بود

من و تو آن دوخطیم آری موازیان به ناچاریم

که هر دو باورمان ز آواز به یک دیگر رسیدن بود

شراب خواستم و عمر من شرنگ ریخت به کام من

فریب کار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

 

                                                                       حسین منزوی

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت13:53توسط مهتاب شب | |

 

توقف ممنوعه نمی شه وایسی

چراغا قرمزن نمی شه رفت

همه خیابون های این شهر یا ورود ممنوعن یا بن بست

من یه شهروند درجه دو

زندگیم قسطی و درجه سه

چی شد که اینجوری شد

انتخاب بود یا حادثه

خونم همش دیواره

پنجره اصلا نزاشتن

درا رو روم قفل کردن

نمی گن کلیدو کجا گذاشتن

سگ مصبو کجا گذاشتن

جمعه ها همه جا تعطیله

حتی کوه و دریا هم بسته س

هفته ی ما هفت روزه

ولی همه ی روزای هفته جمعه س

توقف ممنوع مطلقا"

افسر خوابه بوق نزن

می خوای تو منتظر بمون

ولی چراغا صد ساله قرمزن

سرعت رفتن در حد مجاز

می گن اشکالی نداره

ولی بر حسب مصلحت

فقط سرعت صفر مجازه

بعضی ها قانون رو می شکنن

جریمه ش خیلی سنگینه

بعضی ها راه شو می دونن

قانون واسشون خم می شه

نمی شکنه یه کم خم می شه

 

 

                                            کیوسک

 

 

قشنگ بود نه؟

راستی هوا حسابی سرد شده خیلی ها هستن که به گرمی دست ها و نگاه شما احتیاج دارن پس لطفا"

نرید تو خواب زمستونی.

احساسات شما خیلی ارزش دارن پس اگر می شه یه کمشو برای آدم های دورو برتون خرج کنید

این که دیگه پول نیست بگید تموم می شه .

 

حریفا میزبانا

میهمان سال و ماهت پشت در

                          چون موج می لرزد

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت17:1توسط مهتاب شب | |

همین که ملخ ها شهرمان را اشغال کردند

دیگر شیری در خانه به هم نرسید

روزنامه ها خفه شدند

در زندان ها را گشودند

و پیامبران را مرخص کردند

آن دم 3800 پیامبر در خیابان ها به راه افتاده بودند

می توانستند بی ترس از کیفر حرف بزنند

به اندازه ی کافی غذا بخورند

از پوشش جهنده ی خاکستری رنگ

که ما اسمش را عذاب گذاشته بودیم

انتظار چیز دیگری نمی رفت.

خیلی زود دوباره شیر به هم رسید

روزنامه نفس تازه کردند

و زندان ها پر شد از پیامبران.

              

 

                                                 گونتر گراس

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت15:21توسط مهتاب شب | |

سلام

امنیت یعنی چی؟

پلیس قراره امنیت سیاسی رو حفظ کنه یا امنیت اجتماعی؟

نمی دونم وسط میدون هفت تیر احتیاج به وجود پلیس هست یا تو محله ای به اسم خاوران؟

 

۲ شب  پیش وقتی داشتم از موسسه بر می گشتم تو راه خودمو زدن و گوشیمو بردن.با چاقو تهدیدم

کردن و من طعم واقعی

امنیت اجتماعی رو چشیدم با مهر ورزی هم آشنا شدم مردمی که داشتن نگاه می کردن مثل مجسمه

معنی غیرت یه مرد ایرانی و وجدان ایرانی رو هم خوب فهمیدم .

 هنوزم از بهت اون اتفاق بیرون نیومدم.

نظر شما چیه درباره ی سوال ها؟

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت15:18توسط مهتاب شب | |

این پست رو به بهانه ی حرف داداشی مجتبی نوشتم. چند وقت پیش بهم گفت که وبلاگم از عشق خالی شده.

برتولت برشت می گه: به راستی که در دورانی ظلمانی به سر می برم

                             روزگاری که سخن گفتن از درختان کم و بیش جنایتی است .

منم حس می کنم از عشق گفتن تو روزگاری که این دفعه به قول اخوان

" نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد  در پیش چشمانت

نفس که اینست پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک"

گفتن از عشق فایده ای نداره.

ولی برای اینکه یه کم از حال و هوای این دنیای بد بیایم بیرون این پست پر از عشق رو به همتون

پیشکش می کنم.

 

این اولین شعر :

لبت "نه " گوید و پیداست می گوید دلت آری

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

تورا چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو ازآنی که هستی ای معما! پرده برداری.

    

                                        محمد علی بهمنی

 

این دومین شعر:

تو صدای پایت را

به یاد نمی آوری

چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم

چون تو همراه من نیستی

و صدای پایت بر دلم نشسته است.

                             بیژن جلالی

 

اینم سومین شعر:

پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم

در میان آن ها

یک پرنده ی بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

وبر نمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم.

   

                           گروس عبدالملکیان

 

 

اینم از عشق.

                            

+نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت17:58توسط مهتاب شب | |

 

می خواستیم اعتراض کنیم به آن دسته از افرادی که محو تکنولوژی ژاپن و بعشی از کشورهای صنعتی دیگر شده اند و احساس " خود کوچک بینی" می کنند و خودمان را دست کم گرفته اند.

در همین خاک پاک خودمان ما می توانیم هلیکوپتری بسازیم که پروانه هایش بایستد و خودش بچرخد و

تیر در کند.

تکنولوژی ما به ویژه در زمینه ی هنر از کشورهای دیگر پیشرفته تر است. در کدام یک از کشورها

می توانندبا این مهارت روی فیلمی سناریوی دیگری پیاده و یا موسیقی دیگری سوار کنند و روح فیلم ساز

هم خبر نداشته باشد؟

درکدام یک از کشورهای پیشرفته می توانند از فیلمی طوری فتوکپی تهیه کنند که در آن فقط مردها حرف

بزنند و زن ها فقط لباسشان معلوم باشد و یا به صورت اشباحی نامشخص در آیند؟

در کدام یک از کشورهای صنعتی تلویزیون می تواند مسابقه ی فوتبالی را تابستان در ایتالیا نشان دهد و

تماشاچیان کره ای را با لباس زمستانی به تماشای آن بنشاند؟

 

 

                                                                                                    عمران صلاحی

                                                                                     بخشی از کتاب "حالا حکایت ماست"

 

به این ها می گویند معجزه ی تکنولوژی و جادوی هنر در خدمت رژیم آخوندی.

 

عمران صلاحی انسان بزرگی که مانند شاملو و اخوان و بسیاری دیگر از اهالی سخن نتوانست این همه

ننگ را برای زبان و وطنش ببیند و دم نزد.

پس او هم  رفت و با رفتنش به یاد ما آورد چه دنیای کوچک و گنگی برای خود ساخته ایم.

 


یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید
من ولی منتظر بارانم.
         

به امید روزی که هر کدام قطره بارانی باشیم برای
پاک کردن ننگ از سرزمین جاویدمان.




+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت17:40توسط مهتاب شب | |

از این دیار مرو!

 

مرا به من مگذار و از این دیار مرو

به حق صحبت یاران غم گسار مرو

به حق تلخی این می که یک نفس بنشین

به خارزار غریبی٬ به اختیار مرو.

به رنگ شام غریبان حافظ است جهان

به شام تار غریبان داغدار مرو

به خنده های دروغین من مشو گمراه

ببین به گریه ی تلخم از این دیارمرو

تو روح شعر و شرابی چنین ترش منشین

تو جان سبز بهاری شکسته وار مرو

مرا که آینه٬ چشمان آهوانه ی توست

بمان و در پی آیینه های تار مرو

به جرم عشق توام چون به دار آویزند

بیا بیا به تماشا ز پای دار مرو

درین کویرعطش چشمه ی گوارایی

به خیره در تک تاریک شوره زار مرو.

 

 

                                                ولی الله درودیان

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت13:46توسط مهتاب شب | |

 

 

به آن که آب بود و آب ماند

 

 

ای کاش آب بودم…..

گر می شد آن باشی که خود می خواهی

آدمی بودن

حسرتا !

     مشکلی است در مرز ناممکن نمی بینی؟

ای کاش آب می بودم

به خود می گویم:

نهالی نازک به درختی گشن رساندن را

تا به زخم تبر بر خاکش افکنند در اتش سوختن را؟

یا نشای سست کاجی را سر سبزی جاودانه بخشیدن

ازآن پیشتر که صلیبیش آلوده کنند به لخته ی خونی بی حاصل؟

یا به سیراب کردن لب تشنه ای

رضایت خاطری احساس کردن

حتی اگرش به زانو نشانده اند

در میدانی جوشان ازآفتاب و عربدهتا به شمشیری گردنش بزنند؟

حیرتت را بر نمی انگیزد

قابیل برادر خود شدن  یا جلاد دیگر اندیشان ؟

یادرختی بالیده یا نابالیده را حتی

هیمه یی انگاشتن بیجان؟

می دانم

    می دانم

      می دانم

با این همه کاش ای کاش آب بودم.

گر توانستمی آن باشم که دلخواه من است.

آه

کاش هنوز به بیخبری

            قطره ای بودم پاک

از نمباری به کوهپایه ای

نه در این اقیانوس کشاکش بیداد

سرگشته موج بی مایه ای.

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت13:10توسط مهتاب شب | |

 

سالشمار زندگی اخوان

 

اسفند   ۱۳۰۷     تولد  - مشهد

 

خرداد  ٣٢٦ ۱    پایان تحصیل دوره ی هنرستان مشهد

                         (رشته ی آهنگری).

         ٣٢٦ ۱   شروع به کار در مشهد (آهنگری – چاقو سازی)

         ٣٢٦ ۱   شروع به کار در تهران -  معلمی

         ٣٢٦ ۱   کار در پلشت ورامین – معلمی – سکونت در تهران

         ١٣٢۹   ◄ ازدواج با ایران (خدیجه) اخوان ثالث دختر عمویش.

         ١٣۳۰   ◄ چاپ اول ارغنون

         ۱٣٣٣   ◄ تولد لاله – دختر اولش. 

         ۱٣٣٣   ◄زندان سیاسی (لاله ١١ ماهه بود که از زندان آزاد شد.)

         ١٣٣٥   ◄چاپ اول زمستان

         ١٣٣٦   ◄تولد لولی – دختر دوم .  کار در رادیو .

         ۱۳۳۸   ◄چاپ اول آخر شاهنامه

         ١٣۴٢   ◄تولد تنسگل – دختر سوم. (پس از چهار روز فوت شد.)

 

         ١٣۴۴   ◄چاپ اول از این اوستا . زندان ( به مدت شش ماه).

                       تولد زردشت – پسر دوم

         ١۳۴٥  ◄چاپ اول منظومه ی شکار

         ۱۳۴۸  ◄چاپ اول پاییز در زندان . کار در تلویزیون آبادان

                       چاپ اول عاشقانه ها و کبود       

         ١٣٥۰  ◄تولد مزدک علی – پسر سوم

         ۱۳٥٣  ◄درگذشت لاله( روز 26 شهریور. در اثر افتادن در رودخانه ی

                                      جلو سد کرج)

         ۱۳٥٣  ◄بازگشت از آبادان به تهران . کار در تلویزیون ملی ایران

         ۱۳٥۴  ◄چاپ اول  آورده اند که فردوسی … (کتاب کودک)

         ١٣٥٥  ◄چاپ اول درخت پیر و جنگل . چاپ اول در حیاط کوچک پاییزدر زندان

         ۱۳٥٦  ◄شروع به تدریس ادبیات دوره ی سامانی و ادبیات معاصر

                      در دانشگاه های تهران – ملی- تربیت معلم

         ١۳٥۷  ◄چاپ اول بدعت ها و بدایع نیما

                      چاپ اول دوزخ اما سرد

                      چاپ اول زندگی می گوید اما باز باید زیست

        ١۳٥۸  ◄شروع به کار در سازمان انتشارات و آموزش(فرانکلین سابق)

        ١٣٦۰  ◄آغاز دوران بازنشستگی( باز نشاندگی؟)

                     بدون حقوق از کلیه ی مشاغل دولتی. این دوران تا

                     آخر عمر او ادامه یافت.

       ١٣٦١   ◄چاپ اول عطا و لقای نیمایوشیج

        ١٣٦٨  ◄چاپ اول  ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم

        ١٣٦۹  ◄سفر به خارج از کشور(اولین و آخرین سفر)

                     به دعوت(خانه ی فرهنگ آلمان ) . سفر به انگلیس

                     دانمارک/ سوِِِِِِِِِِئد/نروژ. بازگشت به دانمارک. سفر به فرانسه

                    به دعوت انستیتوی ملی تمدن های شرق.

                    سفر مجدد از فرانسه به انگلیس و بازگشت به ایران.

       ١٣٦۹  ◄ورود به ایران در تاریخ ٢۹تیر ماه .

       ١٣٦۹  ◄ساعت ٣۰:١۰ شب یکشنبه ۴  شهریور.

                    فوت در بیمارستان مهر تهران.

       ١٣٦۹ ◄روز سه شنبه ۶شهریور . انتقال جنازه به بهشت زهرا برای

                   شست و شو.

١٣٦۹ ◄ ۱٢ شهریور . انتقال جنازه از سرد خانه ی بهشت زهرا

              به مشهد (توس) و دفن آن در جوار آرامگاه نیای بزرگش

              حکیم ابوالقاسم فردوسی .

              در باغ شهر توس.

 

 

منبع تهیه ی این سالشمار اطلاعاتی بوده که از خانواده ی محترم اخوان به ویژه فرزند

برومند آن بزرگ  مزدک علی اخوان ثالث  به دست آورده شده.

 

                   

        

 

                                                    برگرفته از یاد نامه ی مهدی اخوان ثالث

                                                   " باغ بی برگی"

        

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت13:9توسط مهتاب شب | |

سلام دوستان

سالروز فاجعه ی سینما رکس هم گذشت.

باید از اولش می فهمیدیم  رژیمی که برای به تثبیت رسودن قدرتش ۳۵۰ نفر رو به آتیش می کشه برای انسان هم ارزشی قائل نیست.

البته این فقط یکی از این همه فاجعه طی حکومت این رژیم سر تا سر فساده

یعنی اگر بخوایم اعدام ۳۰۰۰۰ مجاهد رو تو سال ۱۳۶۸ نادیده بگیریم یا این همه انسانی که تو زندان های این رژیم به ناحق کشته شدن رو از یاد ببریم . یا ترور انسان های شریفی مثل دکتر بختیار یا فریدون فرخ زاد که اتفاقا" این روز ها سال روز به قتل رسیدنشون توسط رژیم هم هست  رو نادیده بگیریم یا حتی حرف های خمینی رو که می گفت اگر همه بگن نه من می گم آره رو نادیده بگیریم.

فاجعه ی سینما رکس برای نشان دادن ماهییت واقعی این رژیم کفایت می کنه .

حالا جالب تر از این می دونید چیه اینا برای ادامه ی حیاتشون به هر چیزی چنگ می زنن و حتی اعتقادات خودشون رو زیر سوال می برن .

برای مثال جنتی تو نماز جمعه می گه  علی اگر الان زنده بود بیشتر از ما آدم می کشت

اینم از این دیگه چی موند؟ علی که آدم کش بود مثل اینا و حتی از اینا بدتر؟

اینا هم دارن راه اونو ادامه می دن.

تو سابقه ی هر کدومشون نگاه کنی از گیلانی تا حسنی دستور کشتن پسراشون رو دادن خوب ما انتظار داریم اینا به ما رحم کنن؟

 

چند روز پیش نمایش محاکمه ی سینمارکس رو دیدم اثر بزرگ و ارزشمند پرویز صیاد با بازی علی پورتاش و علی فخر الدین وچند هنرمند دیگه شما هم اگر تونستید ببینید شاهکاره.

 تا بعد......

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت19:24توسط مهتاب شب | |

سلام

اومدم كه آپ باشم

من خوشحالم ميدونم شما هم از اومدنم خوشحاليد.

خوب تو اين مدت اتفاق زياد افتاد.

سهميه بندي بنزين /2 تير(تولدم)/و 18 تير تقريبا" مهم ترين هاش بود.

سهميه بندي بنزين  مضحكه نه؟ 

 تو كشور ما به خودي خود همه چيز خنده داره و احتياج نيز ديد طنز به زندگي داشته باشي...

تولد من خوب معلومه ديگه بهترين روز سال

و 18 تير كه قلب رهبر رو جريحه دار كرد ولي چي كارش مي شه كرد....

 

خوب دوستان خوش باشيد تا دفعه بعدي كه بيام.

 

اينم يه شعر از برتولت برشت.

منم

مني كه هيچ چيزي را دوست نميدارم

به نشان نارضايتي ازامر تغيير ناپذير

نفرت هم نمي ورزم به هيچ چيز

به نشان نارضايتي تمام عيار ازامر تغيير ناپذير

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت16:55توسط مهتاب شب | |

ننگ و نفرین بر انسان اگر انسان ماییم.

ما که بی تفاوت می گذریم و شاید می گریزیم از حقیقت و راستی

ما که می بینیم و ندیده می گیریم

ما که می شنویم و نشنیده می گیریم

 زخم را ساده می انگاریم  

درد را نیز

به خواب رفته ایم خوابی سنگین که حتی با شنیدن صدای انسان های آزاد نیز بیدار نمی شویم.

                 

بچه ها

من از عادت بدم می آد . می پرسید چرا ؟ عادی شدن بدترین اتفاقی هست که ممکنه بیفته.

ما هم به بدی عادت کردیم. به این که هر روز ازانسان های بد و اتفاقات بد بشنویم عادت کردیم.

می دونید وقتی به چیزی عادت کنی دیگه حسش نمی کنی.

وقتی به دیدن درد  عادت کردی وقتی به دیدن فقر عادت کردی حس اون برات سخت می شه.

بیاید به خاطر بیاریم

.

.

ما انسانیم .

حق ماست که زیبا باشیم.

اینم یه شعر برای تمام دختران ایران که در بند جهل گرفتارند.

با توام من آی دختر جان !

شیر دختر ای شکوفه ی میوه دار ایل

تیهوی شاهین شکار

که به تاری از کمند گیسویت گیری

صد چنان سهراب یل را آنکه نتوانست

نازنین گرد آفرید گرد.گرچه دانم گریه تسکین می دهد دردت

لیک دختر جان نبینم رو بگردانی به گرییدن

من نمی خواهم ببیند دشمن بیرحم نامردم

قطره ای هم اشک وحشت پای چشمانت.

 

تو زنی مردانه ای سالاری و از مرد هم بیشی

جامه ی جنست زن است اما

درد و غیرت در تو دارد ریشه ای دیرین

کم مبین خود را که از بسیار هم بیشی

گوهر غیرت گرامی دار ای غمگین

مرد یا سالار زن باید بدانی این

اهل غیرت روزیش درد است.

خواه در هر جامه وز هر جنس

درد قوت غالب مرد است.

                      م. امید(مهدی اخوان ثالث)

              از کتاب"زندگی می گوید :  اماباز باید زیست.."

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت18:0توسط مهتاب شب | |

سلام دوستان من دوباره اومدم پیشتون.

از همه شمایی که تو این مدت به یاد من بودید و به وبلاگ سر زدید تشکر می کنم.

چون با نظراتتون نگذاشتید مهتاب شب احساس تنهایی بکنه.

راستی امتحانا عالی بود.

و تمام انرژیم رو روی درس خوندن برای کنکور متمرکز کردم.

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد ولی من نبودم تا براتون ازشون بنویسم.

خوب منتظر دیدن نظرای شما هستم.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت21:31توسط مهتاب شب | |

خوب...................دیگه وقت امتحانا رسید منم باید برم و درس بخونم   .

اینم آخرین پست

یه شعر از عمران صلاحی

من بچه ی جوادیه ام

یک روز اگر به محله ی ما آمدی

همراه خود چترت را نیز بیاور

اینجا هوا همیشه گرفته ست

اینجا هوا همیشه ابری ست

اینجا همیشه باران است

باران اشک

باران غم

باران فقر

باران کوفت

باران زهر مار

اینجا هوا همیشه بارانی ست

وقتی که باران می بارد

یعنی همیشه

باید دعا کنیم  و از خدا بخواهیم

نیرو دهد به بام کاهگلی مان

باید دعا کنیم

دیوارها

تابوت سقف ها را از شانه بر زمین نگذارند

باید دعا کنیم که از درزهای سقف

آوای اظطراب قطره ی باران

در طشت ننشیند

باید دعا کنیم همراه مادری که دو دستش

هی تیر می کشد

همراه مادری که دو چشمش  می سوزد

و چند تکه پیرهن کهنه

افتاده در کنارش پاره............

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت11:31توسط مهتاب شب | |

این شعر برای همه ی انسان هایی که مزه ی سنگ سوپ رو میدونن.

راستی می خوام یه کم حال و هوای وبلاگ رو عوض کنم.

خوشحال می شم نطرتونو بدونم.

 

به خدا قسم می توانستی مزه ی مرغ و گوجه فرنگی

رشته و قلم گوسفند را حس کنی

اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود

و سنگ سوپ عجیب.

در روزهای سخت گذشته

آویزان بود با نخی  در آشپزخانه

سنگی کوچک و قدیمی  به اندازه ی یک سیب

صیقلی فرسوده و خاکستری

وقتی که هوا پس می شد

مادر کمی آب می جوشاند و سنگ را توی آب می انداخت

می گفت:(( امشب کمی سوپ می خوریم.))

این سنگ سال های دراز در خانه ی ما بود

می دانستیم که مغذی است

به یاد می آورم که مادر آن را در آب هم می زد

و این ترانه را می خواند:

((تا وقتی این سنگ سوپ جادویی را داریم

هیج شبی گرسنه نخواهیم ماند

فقط کافی است کمی عشق به آن اضافه کنید

بعد همه چیز رو به راه میشه.))

آن سنگ شوپ باعث شد که روزهای تاریک را تاب بیاوریم

تا بالاخره خورشید طلوع کرد

و سنگ سوپ خاک گرفته فراموش شد

هر چند هنوز همانجا آویزان است.

خدایا از آن زمان به بعد غذا فراوان شد

اما گاهی مادر را در آشپزخانه می بینم

و سنگ سوپ عجیب به یادم می آید

دوباره میتوانم مزه ی مرغ و گوجه فرنگی

رشته و قلم گوسفند را حس کنم

اما آن چه می خوردیم در حقیقت آب و سیب زمینی بود

وسنگ سوپ عجیب

ما با یک سنگ سوپ عجیب تغذیه می شدیم.

                                       ((  شل سیلور استین ))

دوستای خوبم

شل سیلور استاین شاعر  نویسنده کاریکاتوریست  آهنگساز و خواننده ی آمریکایی

۲۵ سپتامبر  ۱۹۳۰ تو شیکاگو به دنیا اومد و ۱۰ می ماه سال ۱۹۹۰ هم در اثر حمله ی قلبی

از این دنیا رفت.

من   خیلی از چیزایی رو که می دونم از عمو شلبی یاد گرفتم باهاش زندگی کردم

مهمترین چیزی که ازش یاد گرفتم این بود که باید برای خودم زندگی کنم . شاید هیچ کس

منو دوست نداشته باشه شاید قرار باشه تنهایی تو اتاقم بمیرم ولی این مهمه که من خودمو

شناخته باشم و از دید خودم بهش نگاه کنم .

دومین چیزی هم که یاد گرفتم این بود که هیچ وقت بزرگ نشم. هیچ وقت دنیا رو مثل آدم بزرگا نبینم.

لافکادیو  ( شیری که جواب گلوله را با گلوله داد.)

درخت بخشنده

جایی که پیاده رو تموم می شه

بالا افتادن

در جستجوی قطعه گم شده

کتابایی بوده که از عمو شلبی خوندم.

این پست هم یه تشکر کوچولو از عمو شلبی خوبم بود که گرچه ندیدمش

اما خیلی خوب می شناسمش.

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت19:38توسط مهتاب شب | |

من نمی دونم

واقعا" این چه وضعیه

آدم اخبارو که می شنوه خندش می گیره.

خبر اول

دو یا سه روز پیش بود داشتم روزنامه(اعتماد ملی) می خوندم

نوشته بود قراره گداها با مترو همکاری کنن.

حالا گداها چه ربطی به مترو دارن.......

قراره گداها پول خورد رو برا مترو مهیا کنن.

خیلی خنده داره به خدا . محسن هاشمی رفسنجانی گفته چون فلزات برای تولید سکه

گرون قیمت هست ما با مشکل کمبود  پول خورد مواجه شدیم....

همین مونده دیگه گداها بشن کارمند مترو

فقط می دونید که  طرح جمع آوری متکدیان هنوز هم ادامه داره......................

خبر دوم

دادستان کل کشور گفته خانم های بد حجاب رو ۵ سال از پایتخت به یه شهر دیگه تبعید می کنن

یعنی اگر بعد از چند بار تذکر اصلاح نشدیم تبعیدمون می کنن اونم ۵ سال.

سنگسار و اعدام کم بود تبعید هم بهش اضافه شد....

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت20:6توسط مهتاب شب | |

راستین چند و چون ها بشنو از نقال امروزین

قصه را بگزار پهلوان قصه ها با قصه ها مرده ست

دیگر اکنون دوری و دیریست

کاتش افسانه افسرده ست

بچه ها جان! بچه ها ی خوب!

پهلوان زنده را عشق است.

بشنوید از ما گذشته مرد .

حال را آینده را عشق است.

بشنوید این پهلوان زنده را عشق است.

ای شمایان دوست دار مردگانیها

دیگر اکنون زندگی ما زنده مایانیم.

ما که می بینید و می دانید

ما که می گویند و می خوانید

وای شمایان دوست دار پهلوانیها

سام نیرم   زال زر  ماییم

رستم دستان و سهراب دلاور نیز.....

                                            مهدی اخوان ثالث

 

دوستان این فریاد نسل ماست . نسلی که تنها با خاطرات گذشتگان زنده است.

تقویم    بزرگ ترین افیون نسل ما نسل سوم نسل سوخته بود....

هر روز زندگی را کسی رقم زده پس ما نقشی در آن نداریم...

امروز تصمیم گرفتم زندگی کنم اما تعطیل رسمی بود...

به خودم گفتم فردا روزی تازه است شروع می کنم

اما فردا که رسید از خانه بیرون رفتم ((  عزای  عمومی))....

فردا نیز به امروز تبدیل شد ...

چند روزی گذشت و من با خاطره ی دیروز ها زندگی کردم

فردا جشن بود ...

جشنی که من و نسل من در آن هیچ نقشی نداشت......

و روزها و سال های ما گذشت.

بیاید  ..... تقویم های تکرار را پاره کنیم  و روزی نو را  با اراده ی خود رقم  بزنیم.

 

مهتاب شب

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت18:3توسط مهتاب شب | |


خوب دوستان امروز ۲ اردیبهشت. ۱ روز از اجرای طرح مبارزه با فساد می گذره.

می بینیم که به چه سادگی انسان ها رو ایزوله می کنن و تنها به این دلیل که هر انسانی

سلایق خاص خودش رو داره به فرهنگ و شعور تمام ایرانیان توهین می کنن.

حالا شما هر روز بشینید و یه ساعت روبه نقد و بررسی آسیب های فیلم ۳۰۰ به فرهنگ

ایران و ایرانیان اختصاص بدید.

اما هیچ کودومتون هیچ اعتراضی نمی کنید وقتی رسما" ما رو زیر سوال می برن!!

وقتی توی دست بندی هاشون بد حجاب ها رو به ۴دسته تقسیم می کنن:

دسته اول: افراد فاقد هویت

دسته ی دوم: بیماران روانی

دسته ی سوم: منحرفین اخلاقی

دسته ی چهارم : گروه های  هیجان مدار

 

هر روز داره به شخصیت ما به شیوه های مختلف توهین می شه اونوقت ما نشستیم

و داریم یه فیلم رو تحلیل و بررسی می کنیم!!

آیا طرز حرف زدن آقای احمدی نژاد به عنوان نماینده ی سرزمینی با تاریخ ۲۵۰۰ سال

مناسب است؟

آیا پوشش ایشان نشان دهنده اصالت ایرانیان است؟

و هزاران سوال دیگر...

پس بیایید واقع بین باشیم.

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت16:41توسط مهتاب شب | |

خسرو گلسرخی در دادگاه :

 ((اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا یک با یک برابر بود؟!!))

اینم یک شعر از مجموعه ی(( بیشه بیدار))

سرود پیوستن

باید که دوست بداریم  یاران

فریاد های ما اگرچه رسا نیست

                                               باید یکی شود

باید که چون خزر بخروشیم

باید تپیدن هر قلب

                اینک سرود

باید که سرخی هر خون

اینک پرچم

باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد

باید که دوست بداریم یاران

در هر سپیده ی البرز نزدیک تر شویم

باید یکی شویم

اینان هراسشان ز یگانگی ماست

باید که سرکشد طلیعه ی خاور از چشمهای ما

باید که لوت تشنه میزبان خزر باشد

باید کویر فقر.....

باید که رنج را بشناسیم وقتی که دختر رحمان

از یک تب دو ساعته می میرد

باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد.

+نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت16:40توسط مهتاب شب | |

 

آذر آبادگان من مگر بی تو می شود زمزمه ی ارس شنید

مگر بی تو می شود به معنای وطن رسید

آنکه دلش  میزند نبض جدایی در باد

با او سخن می گویم تا نگه دارد به یاد

آذر آبادگان من جان جانان من است

قیمت خون ارس رگ ایران من است

خانه ی شمس و زرتشت

آبروی میهن است

سرفراز یاور ایران من پر غرور خاک ستارخان من

ای سر سبز وطن آذر آبادگان من

از تو جدا یک نفس مبادا ایران من

روزگارت در امان دور از دست گزند

پشت تو بی لرزه باد همچنان کوه سهند

سرفراز یاور ایران من پر غرور خاک ستارخان من

چه نزدیک تو باشم چه در غربت غریب و دور

تو را نمی دهم ز دست

ای مرز عشق و شعر و شور.

 

برای تمام آذری زبانان در جای جای این سرزمین پهناور

تا بدانند در کدامین خاک زندگی می کنند

خاکی که گل انسان هایی همچون اشو زرتشت  شمس  و ستارخان و هزاران هزار ابر مرد

دیگر از آن سرشته شده است.

پس بیایید پاس بداریم حرمت این خاک را

و آن را به دست هر بیگانه ای نسپاریم.

هنوز هم خون ابر مردانی چون ستارخان در رگ های ما جاریست

پس تا آزادی ایران  و ایرانی  از پای نخواهیم نشست.

به امید روزی که رژیم مرتجع آخوندی به زباله دانی تاریخ بپیوندد.

 

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت21:42توسط مهتاب شب | |

ای مجاهد

ای رزمنده

زمان با شکوه یکی شدن

زمان پیوستن ما

زمانی که طلسم شب ها شکسته شد

وقتی که هر صدا شعر طوفان بود

و هر مشت گره شده جوانه ی آزادی

وسینه ها مسیر گلوله را ترسیم می کرد

فاتحان از شط خون گذشتند

تا واژه ی مقدس شهادت به نام شجاعان بپیوندند

و جاودانه دز یادها بماند

خلقی بت شکن

با فرمان الهی

صبح روشن در قلب سیاهی

گریه ی ما فریاد ما شد

ایمان ما بنیاد ما شد

مزدور ننگین  جلاد خونخوار

مرگش رسیده ای خلق بیدار

با لاله های پرپر در میدان

با خون پاک خیل عزیزان

باغ آزادی سبز و شاداب

نقش آزادی شد نقش بر آب

و اینک اگر آزادی محسور شده باشد این را بدانید که

مشت های گره کرده ی خلق محسور نخواهد شد.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت20:56توسط مهتاب شب | |

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟

کجا باید سر داد ؟

در زیر کدامین آسمان

                  روی کدامین کوه؟

فصا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟

اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گرد آلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

تنم در تار و پود عشق انسان های خوب و نازنین بسته ست

دلم با صد هزاران رشته با این خلق

                              با این مهر  با این ماه

                              با این خاک و با این آب بسته ست.

مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گمکرده در رنج و عزابم نیست.

هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی ست.

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم.

بمانم تا عدالت را برافرازم بیفروزم.

خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم.

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم.

چه فردایی !چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است...

نمی خواهم بمیرم

               ای خدا!

                           ای آسمان!

                                       ای شب!

نمی خواهم  

                   نمی خواهم

                                      مگر زور است؟

                                                *((    فریدون مشیری  ))*

 

من و همه ی هم نسل هام می خواهیم زنده بمونیم.

ما برای ساختن این دنیا  برای رواج خوبی و عدالت  زنده هستیم.

و اگر هم آخرتی باشه ما پیش خدا سربلندیم.

چون از زندگی فرار نکردیم و با دستای خودمون ساختیمش.

                                                           

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت16:11توسط مهتاب شب | |

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دارست

با ریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر این بام نشسته در کمین پرنده ایی

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که میزنید . گیرم که میبرید . گیرم که میکشید

با رویش ناگزیر « جوانه » چه می کنید ؟

 

فکر کنم شعر از بانو سیمین بهبهانی هست.

اینو خانم مرضیه در یکی از تجمع های سازمان مجاهدین خوندن.

کار بسیار زیبایی هست.

 

البته با تشکر از آرش عزیز چون شعرو از وبلاگ آرش برداشتم.

http://www.akbarmohammadi.blogfa.com/


 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت21:35توسط مهتاب شب | |

سلام

دوستان

رفتیم سینما .خندیدیم. فیلم : اخراجی ها . کارگردان :مسعود ده نمکی

عادتمون شده. فراموش کردن. می گن یکی از توانایی های انسان اینه که از یاد ببره.

ولی مگه می شه انسان ها رو از یاد برد. مگه می شه رد پای بدی ها رو به این زودی از بین برد.

هنوز خون پاک انسان هایی که به وسیله ی این رژیم  کشته شدن از جای جای ایران

پاک نشده .

این بار که رفتید میدون انقلاب وقتی خواستید از جلوی در دانشگاه رد شید زیر پاتون رو نگاه

کنید. اگه یه کم با دقت نگاه کنید خون اون انسان هایی رو که توی جنایت کوی دانشگاه

از بین ما رفتن می بینید.

آقای ده نمکی  نگید که اون روز رو یادتون نمی یاد.!!!

شما اون روز کجا بودید؟ آهان تازه داشت یادتون می رفت؟ ببخشید که یادتون انداختم.

شما و امثال شما نبودید که دانشجو ها رو به عنوان قربانی برای امام حسین

از بالکن ها بیرون پرت می کردید؟ نه حتما" من دارم اشتباه می کنم.

حالا فیلم می سازید ؟ می خواید خودتون رو به عنوان یه انسان هنرمند به همه

معرفی کنید؟ اینم فکرخوبیه..... خیلی خوب برای شماها همیشه و همه جا موقعیت

هست.

ولی امان از ما که فراموشکاریم...

امان از ما ....

ما همه ی فجایعی رو که شماها به بار می یارید فراموش می کنیم...

ما هیچ وقت از شما کینه ای به دل نمی گیریم...

و با شما  هم سو و هم راه به مرگ ارزش هامون می خندیم!!!!!

و فیلم شما هم رکورد فروش رو می شکنه.

ولی من یادم نمیره . شما نماینده ی همون کسایی هستید  که نسل مارو به نسل سوخته

تبدیل کرد.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت17:37توسط مهتاب شب | |

شنیده ام که صدر اعظم

دمی به خمره نمیزنند

گوشت میل نمی فرمایند

اهل دود و دم نیستند

و در آپارتمانی حقیر اقامت دارند

ولب این را هم شنیده ام که

بینوایان هیچی ندارند

وصله ی شکمشان کنندو

در فلاکت روزگار می گذرانند.

چه بهتر می بود آن دولت که درباره اش می گفتند:

صدر اعظم مست و پاتیل در جلسات

هیئت دولت حاضر می شود

و در حالی که به دود پیپش خیره است

چند اوباش قوانین را عوض می کنند.

اما از مردم احدی بینوا نیست.

                             برتولت برشت

می بینید این شعر احتیاج به توضیح نداره  خیلی ساده س .

کافیه وضع امروز ایران رو با ۳۰ سال پیش مقایسه کنید.

پایه همه بدبختی ها هم همینه.

یه مشت آدم(البته شک دارم) که همه ادعا می کنن تارکه دنیا هستن

و فقط به فکر مردم هستن  ۳۰ سال دارن

به اسم دین هر کاری می خوان می کنن.

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند

                                                        چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند.

امروز داشتم چلچراغ می خوندم مصاحبه با ملا حسنی(فک کنم همتون بشناسیدش)

تو یه بخش از مصاحبه در باره  پسرش که اوایل انقلاب اعدام شده  

 ازش سوال کرده بودن . میدونید جوابش چی بود؟

این که پسرم تفکرات چپ داشت و مرتد بود خودم حکم اعدامشو دادم و خیلی هم

خوشحالم که اعدام شد.

یا وقتی درباره دخترش که خود کشی کرده بود پرسیدن گفت:به اعتقاد من

خودکشی حرام است پس به عیادت دخترم نرفتم.

خوب حالا از یه همچین کسی (نمی دونم چی میشه بهش گفت)

چه انتظاری دارید. منتظرید تا امثال این آدم برا ما کاری بکنن؟؟

واقعا نمی دونم چی بگم؟؟؟؟

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت15:52توسط مهتاب شب | |