«خواننده عزیز، می بینید من
چه قدر مهربانم؛ چون فقط منم که می توانم به اسبهایی کالسکه نعش کش سیاه پوش را می
کشند شلاق بزنم؛ و در جایی دیگر ژاک و اربابش را با ماموران یا سواران ژاندارمری یک
جا جمع کنم؛ فقط منم که می توانم داستان فرمانده ژاک را نیمه کاره بگذارم و کاسه
صبر شما را به دلخواهم لبریز کنم؛ اما برای این کار باید دروغ گفت، و من از دروغ
خوشم نمی آید، مگر اینکه لازم و مصلحت آمیز باشد و ... »
زیاد کتاب خوندم! اما فکر
نمی کنم هیچ نویسنده ای بتونه به این راحتی با مخاطبش ارتباط بر قرار کنه... اگر
دون کیشوت رو دوست داشته باشید مطمئنم از این رمان هم خوشتون میاد! البته من ژاک و
اربابش رو از دون کیشوت و سانچو بیشتر دوست دارم.
ارزش خوندن رو داره! البته
نه فقط یه بار بلکه ده ها بار!
راستی باید بگم که آدمایی
مثل گوته، هگل، مارکس، بالزاک، ژید و فروید احترام ویژه ای برای کارهای دیدرو قائل
بودن!
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت20:43توسط مهتاب شب |
|
About
وه که در جهان کدام ابلهی به پایه ی ابلهی رحیمان رسیده است و در جهان چه چیز به اندازه ی ابلهی رحیمان مایه ی رنج فراهم کرده است! وای بر ان عاشقانی که از رحمشان برتر پایگاهی ندارند! شیطان روزی با من چنین گفت: (( خدا را نیز دوزخی هست.دوزخ او عشق به انسان است.)) و چندی پیش شنیدم که گفت:((خدا مرده است.رحم خدا به انسان او را کشت.))