|
مثل همیشه داشتم شعر می خوندم! بعضی وقتا، انگار بعضی شعرا خیلی به احساس آدم نزدیک هستن مثل همین شعر از استاد هوشنگ ابتهاج، که بخشی از اونو تو ادامه براتون می نویسم. ... چه درد است این، چه درد است این، چه درد است؟ که در گلزار ما این فتنه کردست! چرا در هر نسیمی بوی خون است؟ چرا زلف بنفشه سرنگون است؟ چرا سر برده نرگس در گریبان؟ چرا بنشسته قمری چون غریبان؟ چرا پروانگان را پر شکسته ست؟ چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟ چرا مطرب نمی خواند سرودی؟ چرا ساقی نمی گوید درودی؟ چه آفت راه این هامون گرفته ست؟ چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟ چرا خورشید فروردین فرو خفت؟ بهار آمد گل نوروز نشکفت! مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟ که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟ مگر دارد بهار نورسیده دل و جانی چو ما در خون کشیده؟ مگر گل نو عروس شوی مرده ست که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟ مگر خورشید را پاس زمین داشت؟ که از خون شهیدان شرمگین است.... ه.ا.سایه، سیاه مشق * من که تو ذهنم خیلی از این چراها دارم......
دانی چه گفت ملحد پیر فقیر؟ گفت: « گردون مرا شکست و زبون در قفس گرفت از گوش و هوش مقدرت، از دست و پا توان وز این دو دیده، روشنی مقتبس گرفت! سر، پاک پیر و گر شد و دندان بسود و ریخت گلبرگ روی، منزلت خار و خس گرفت خورشید خفت و سرو خمید و چراغ مرد هان، مرگ آمد اینک و راه نفس گرفت گنجی اگر بهیچکسی داد قحبه ای، نشنیده ام که باز پس از هیچکس گرفت دیگر مگو: خدای کریم ست و مهربان؛ کاین سفله هرچه داد بمن، باز پس گرفت. م. امید تهران، شهریور سال هزار و سیصد و سی و چهار
محکمه واقعی در میان مردم است و باید به میان مردم رفت و دید که آنها چه کسی را محکوم می کنند و چه کسی را صدای حق خواهی خود می دانند. / قبای آقایان لای در مانده است! سحام نیوز: مهدی کروبی نامه ی سرگشاده ای را خطاب به ملت ایران نوشت. وی در این نامه با اشاره به شرح مختصری از فجایع صورت گرفته در طی حوادث بعد از انتخابات به روند رسیدگی نامه خود در هیئت ویژه اعتراض کرد.
زودتر از این نتونستم بنویسم.... دستم به نوشتن نیومد..... حال نوشتن نداشتم...... اما الان می نویسم مهتاب شب عزادار شد! عزادار مادر بزرگ عزیزم که مثل مادر برام عزیز بود.......اما رفت..........
تقدیم
به آقای زید آبادی................ به امید آزادی تمامی یاوران ایران با من
از ایران بگو یاور
از ره رسیده! با من از ایران بگو! از
فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو! باد
شب گرد سخن چین، پشت گوش پرده هاست، تا
جهان آگه شود بی پرده از یاران بگو! شب
سیاهی می زند بر خانه های سوگ وار، از
چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو!! پرسه ی
یاس است در آواز این پتیارگان، از
زمین، از زندگی، از عشق، از ایمان بگو! سوختم،
آتش گرفتم از رفیق نارفیق! از غریبه،
آشنا، یاران هم پیمان بگو! ضجه ی
نام آوران زخمی به خاموشی نزد، از
خروش نعرعه ی انبوه گم نامان بگو! قصه
های پهلوانان قهر ویران گر نداشت، از غم
خشم جهان ساز تهی دستان بگو! با
زمستانی که می تازد به قتل عام باغ، از گل
خشمی که می روید در این گل دان بگو! استاد
ایرج جنتی عطایی
صدا به صدا نمی رسد! چشم چشم را نمی بیند! بیا به خانه برگردیم
خواهرکم! ما به اندازه کافی بهانه
برای گریستن داریم بیا به خانه برگردیم مگر نمی بینی اینجا نه پرنده ای آواز می
خواند نه کودکی لبخند می زند و از دهان بهت زده کوچه ها
و خیابان ها آتش و دود بر می خیزد بیا به خانه بر گردیم (...) چشم های معصوم تو خواهرکم طاقت این همه گاز اشک آور و
دشنام و دود را ندارد! بیا به خانه برگردیم
خواهرکم این خیابان را پیش از این بارها به خون
کشیده اند اینجا امیر آباد است (...) و کمی پایین تر خوابگاهی است که ای بسا شب
ها یک ذره خواب به چشمش نیامده
است بیا به خانه برگردیم اینجا خوابگاه نیست بیدارگاه جوان های ماست اینجا آشیانه کتاب ها و
کاغذهایی است که ای بسا شب ها چون پرندگانی سپید در آتش و دود چرخ خورده اند و با بال های سوخته بر نعش ها و دست و پای
شکسته فرو ریخته اند و ای بسا شب ها درها و پنجره هاشان از زور درد و ضرب(...) مانند موشک های کاغذی
کودکانه ما تا آن سوی خیابان ، پرواز
کرده اند بیا به خانه برگردیم
خواهرکم من، از لا به لای این همه
شلوغی و فریا صدای مادر را می شنوم که چشم هایش را به کوچه
دوخته است و از تمام رهگذران که شانه هاشان امروز، خمیده
تر از دیروز است می پرسد: « خانم! آقا! شما ندای مرا
ندیده اید؟ نمی دانم کجاست، موبایلش
چرا جواب نمی دهد؟!» نه! خواهرکم حالا، دیگر راهی برای
برگشتن نیست (...) باید تمام شب ها را دنبال رد پای تو (...) و صفحه اول روزنامه ها، در
سراسر دنیا زیر عکس تو خواهند نوشت اینجا تهران است، خیابان
امیر آباد (...) * این شعر تو روزنامه اعتماد ملی چاپ شده و این بخش هایی که دارای این علامت هستن (...) بخش هایی هستن که سانسور شدن!
اگر رای دادن چیزی را عوض می کرد تا به حال غیر قانونی اش کرده بودند!
نام کتاب: ژاک قضا و قدری و
اربابش نویسنده: دنی دیدرو مترجم: مینو مشیری نشر: فرهنگ نشر نو قیمت: 7300 تومان بخش از نوشته های دیدرو در این کتاب: «خواننده عزیز، می بینید من
چه قدر مهربانم؛ چون فقط منم که می توانم به اسبهایی کالسکه نعش کش سیاه پوش را می
کشند شلاق بزنم؛ و در جایی دیگر ژاک و اربابش را با ماموران یا سواران ژاندارمری یک
جا جمع کنم؛ فقط منم که می توانم داستان فرمانده ژاک را نیمه کاره بگذارم و کاسه
صبر شما را به دلخواهم لبریز کنم؛ اما برای این کار باید دروغ گفت، و من از دروغ
خوشم نمی آید، مگر اینکه لازم و مصلحت آمیز باشد و ... » زیاد کتاب خوندم! اما فکر
نمی کنم هیچ نویسنده ای بتونه به این راحتی با مخاطبش ارتباط بر قرار کنه... اگر
دون کیشوت رو دوست داشته باشید مطمئنم از این رمان هم خوشتون میاد! البته من ژاک و
اربابش رو از دون کیشوت و سانچو بیشتر دوست دارم. ارزش خوندن رو داره! البته
نه فقط یه بار بلکه ده ها بار! راستی باید بگم که آدمایی
مثل گوته، هگل، مارکس، بالزاک، ژید و فروید احترام ویژه ای برای کارهای دیدرو قائل
بودن!
می
خوام از این به بعد هر چند روز یک بار یک کتاب بهتون معرفی کنم! فکر
کنم شما هم دوست داشته باشید. کتاب
امروز موضوع:
شعر طنز نام:
پسته لال سکوت دندان شکن است. شاعر:
اکبر اکسیر قیمت:
2200 تومان نشر:
انتشارات مروارید کتاب خوبیه!
بخونش! شاید اینجوری بهتر با شعر طنز آشنا بشی... توجه لطفاً به گیرنده هایتان
دست نزنید! فرستنده اشکالی ندارد تلویزیون تان رنگی هم
که باشد کلاغ ها، سیاه- سفید پخش می
شوند! ایزوگام با اجازه محیط زیست دریا، دریا دکل می
کاریم ماهی ها به جهنم! کندوها پر از قیر شده
اند، زنبورهای کارگر به
عسلویه رفته اند تا پشت بام ملکه را
آسفالت کنند چه سعادتی! داریوش به پارس می
نازید ما به پارس جنوبی! . . . نکنه انتظار داری تمام شعرای کتاب رو واست بنویسم؟! برو بخرش.... |
About![]()
وه که در جهان کدام ابلهی به پایه ی ابلهی رحیمان رسیده است و در
Home
|